Home
Links
Posts



آنـه شـرلی،دخـتری از سرزمـین خــیــآل

تکه کوچکی از نور برای خوش گذرانی پری های دریایی کافی است...

آنــه عــزیــزم:

مـدت هـآست که حتی راجب این وبلاگ فکر هم نکرده بودم...هروقت فکر میکنم فراموشش کردم بازهم یک چی پیدا میشه که من رو به اینجا پیوند بزنه...!

وبلاگهای زیادی درست کرده ام اما تنها وبلاگی که موند سرزمین خیالم بود...!

وقتی توی اینستاگرام پیج هایی رو میبینم که نوشته ها و دستنوشته هامو میزان یک جوری میشن...شاید حس قهرمان بودن بهم دست میده ...

اما من که قهرمان نیستم !

من فقط دختری هستم که قهرمآن بزرگی دارد :)

این وبلاگ رو دوباره زنده میکنم....

هنوز یادم نرفته که آنموقع ها چطور تشنه ی یک مطلب جالب از تو بودم...

شاید الان هم دخترکانی اون بیرون منتظر مطلب باشند...

من سعی کردم قهرمان باشم ،اما نشد ...نشـد !

پس قهرمانم را دوباره زنده میکنم و برایش مینویسم ...

آنه...

دوستت دارم :) 

امضـآ

ملیــکآ،دخـتـری از سـرزمیـن خـیـآل

پ.ن :من هـنـوز هـم سـربـه سـودای "صــورتــی" دارم !

+ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ | 13:11 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

امــروز میــخوام یکـــ قــصــه ایــ براتــون بــگــم :

یــک ســرزمیـــن صــورتــی ،با ابــرهای مــخــمــلی،با درخــتــآنی از جــنــس ســپیــدار،با بادهــآیــی فــروزآن ،با دریایـــی بنــفــشــه ای ،با خــآنه ایــ رویــآیـــی به همــراه بــانویــی آســمـآنــی ...


لــوســی هــرروز در ایــوان خــانــه رویــآها می نــشیــند و میــنویــسد...

گــاهــی اوقــآت هـم گوش میدهــد ...

بــه صــدای اواز پــســرک خیــآلــباف زیــر ســپــیدار های رقــصــآن در بــآد 

بــه صــدای خــنـده دخــتــرک موقــرمـزش

بــه صــدایــی از انــسوی اقــیانـوس کــبیــر

و بــه صــدای غــرولــنــد هــآی مــن


ایــنــجا ســرزمــین خیــآل ،دنــیــآی مــن است 

اما همـیشه در دلـ غرولنـدهای من هـم لبــخندی پنهان است ...

کی میــتواند در کنار لوسـی ،آنــه و والتــر باشد و شــاد نباشد ؟

اما چــنــد وقــتی است آواز رفــتن به گـوش لـوسی من میـرسد ...

اوازی کـه خــود طــرفدارهـآیـش به صــدا در اورده اند ...


دنیـای گـرین گیــبلز دارد از هـم میپاشد ...

سرزمین سپیدارهای رقصانش پژمرده شده اند ...

والتر اندوهـگین است زیراکه خواهرش در راه رفتن است ...


اما لوسی از رفتن او غمگین نیست ،

بانو میداند که این برای" سحـر بلایت" بهتر است 

و هنگامی که من ناامید به سوی لوسی رفتم 

او لبخــند زد ،فــقــط لبخند زد ...


تنــهای تنهــا در دل این سیاهی مهربان شب ؟

شاید رفتن برای او خوب باشد اما برای تو نه ...


بـله ...سحر رفت...سحر به دنبال برادرش رقصان در باد رفت ...

به همان راحتی که برادرش در پیـچ جاده گـم شد ...

او دیگر سرگردان نیست و این برای او بهتر است ...


ملــیــکا،بانویـ سرزمیــن خــیآل ...تو نیز سرگردانی پیشه کردی ؟

اما تو نباید رفتن در پیش گیری ...تو جلو رفتن را پیش میگری...

چون این در طبیعت توست ،من عقب نشینی نمیکنم چون سرنوشت من جوری نوشته شده است که رفتن زندگی را برایم نابود میکند ...

سحر من رفت ...اما درست نیست که این کاغذ سفید را با اشک های چشمانم خیس کنم ...

سحر نرفت که نابود شود ...سحر رفت که جاودانه شود...چون این در طبیعت بانوی ماه پنجم است !

درست است که من دیگر هرگز دستنوشته های او را نخواهم خواند ...دستنوشته هایی که روشن کننده راه نوشتن من بود ...الگوی من ...

راستش را بخواهید نوشتن حقیقی را از سحر یاد گرفتم ...

درست است ..نخوندن دستنوشته هاش درست است اما من مطمئنم که شب هنگام ،روح من به سوی جـزیره کوچکی که هردوما عاشقش هستیم پرواز میکند و زیر درخت سپیدار کهنسال سفید نوشته هایش را میخواند ...


اما من نمیرم ...آنه به من نیاز دارد ...لاف نمیزنم ...خود لوسی این را به من گفت ...

آنه در دنیای مجازی به من نیاز دارد...

من اولین کسی بودم که نوشتن را در دنیای آنه اوردم و از ان پس من و سحر و ویشار با "عـــشــق"به بانویمان نوشتن را ادامه دادیم .

درست است که ادامه دادن بدون سحر سخت است اما ما میتوانیم ،من مطمئنم ...

وحالا خورشید دارد غروب میکند ،سرزمین خیال در سوگ سحر نمیسوزد..

سرزمین خیال به همراه لوسی ،آنه ،والتر و من در تشعشع شجاعت سحر ذوب میشود .

لوسی ،حالا میتوانی به من افتخار کنی که در گوشه این جهان برای کودکانت مینویسم ...

آنه ..ای بانوی تمام رویاهای من ..من تو را هـرگز تنها نمیــگذارم ...

و بالاخره ..اه والترم ...سرزمین خیال را به گونه ای میسازم که خواهر عاشقت با تمام وجود به من ،ملیکا ،دختری از سرزمین خیال افتخار کند .

من نوشته های صورتی ام را باوجود شما سه نفر در کنار دریای همیشه بنفش سرزمین خیال در پرتو نور اشتیاق خوانندگانم مینویسم ...چه جور میتوانم سرزمین خیالم را تعطیل کنم ؟

و در آخر سحر والتر بلایت ...من هرگز نمیگذارم در گردباد تاریخ روزگار محو شوی،نمیگزارم فراموش شده ای از دنیای قدیم آنه بشوی ...

نمیگــذارم 

باد زمان ببرتت ،قــآصــدک بــشــی ...




برچسب‌ها: آنه شرلی, آن شرلی, آنشرلی, دستنوشته آنه شرلی
+ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ | 18:28 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

مـهـتاب آرآمـ آرآمـ از پشتــ کوهـ هایـ خیــآلـ بانــو بیــرون می آیــد ...

شبـ نرم نرمک او را در آغوش میگیرد ،چشمـهآیش را آرآم می بندند و به سوی سرزمین خیال پرواز میکند ...

در این شبـ تاریک مهتابی ،در کنار این دریای خروشان آرام آرام روزهای خوش کودکی آشــکآر میشود ...

بانو ،به یاد بیاور ...شبی گرم در یتیم خانه ای کوچک و نمور ،آنـ هنگآمـ که مدیر به دختر لرزان لاغر گفت بایـد اینجا را ترک و کند و به خانه ای سبز ،در جزیره ای شرقی عزیمت کند ...

دختر کوچک خیالبافی را پیشه کرد و زودتر از موعود به آن خانه کوچ کرد ...

بـه یاد بیاور آن ایستگاه کوچک قدیمی سبز ،آن درخت گیلاس رویایی ،و تو در انتظار او بودی ...

صدای برگ زیر پای اسبی رام شده ،و سوار او پیرمردی .

پیرمردی تنها و خجالتی .

او جلو آمد و تو را به سوی خانه ای "بالاخره "واقعی هدایت کرد .و قلب او مالامال از محبت تو بود ...

و ماریلای سختگیر ...اما با قلبی لطیف ...و او شیروانی سبز را از وجود تو عطر آگین کرد ...

آن اتاق کوچک و سفید ،دیوارهایی برهنه از محبت و لذت ،اتاق سبز ،اوه ببخشید ،اتاق شیروانی سبز ...

شـآهـد لحظه به لحظه تکاپو تو بود ...و تو انجا بودی ...

رو به روی آینه ای کوچک پر از امید ...

آینه سالها نظاره کرد ...نظار کرد چگونه تکامل یافتی ،چگونه زنـدگی را آغاز کردی ...

اکنون آینه ،سالهاست زنگار گرفته است ...اتاق کوچک تو در شن های ماسه ای جزیره کوچک مدفون شده است ...

خانه کوچک سالهاست نظاره گر رفت و امد کسان دیگری شده است ...

آن خانه ...تولد دوباره تو ...

و خیالهایت را آرام بباف ...تا شاید از پس آن بتوانی دوباره کودکی 11 ساله را نظاره کنی که با امیدی سبز رو به رو بود ...

----------------------------------------------

+ســیــلآم ....اول از همه بسی خوشحالم چون معدلم 20 شد !!!!!!!!!!!!!!!!!:)

+من این شعرم رو خیلییییییییییییییی دوست دارم ...میدونم ب خوبی قبلی ها نیس ولی اگه شوما هم بدونید من این رو در چ وضعیتی نوشتم حتما عاشقش میشید :دی

من این رو سر کلاس دفاعی در حالی که درس میداد نوشتم !:دیـ

+خو دیگه نظر بزارید ...:دیــ


برچسب‌ها: آنه شرلی, آن شرلی, آنشرلی, دستنوشته آنه شرلی
+ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ | 16:6 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

میـــخوآهمــ فریـــآد بزنمــ ...

میخـــواهمــ بدومــ ....

میخـــواهمــ بــهـ سویــ جزیــره کوچکــی پرواز کنمــ ...

میخــواهمـ با کشــتیــ نقرهـ پیماییـ راه آبیــ اقیانوسـ سنتـ لارنسـ را پی کنمـ ...

میــخواهمــ...

ســـآلــهــآ از کریسمــسیــ کــهـ دختــر شیروانیـ سبــز از جا برخاستــ میگــذرد ...

ســـآلــهــآ از کریسمــسیــ کــهـ متیــویـ مهربـــآن پیرهنیــ پفیــ به بانویـ منـ هدیــهـ داد میگــذرد ...

ســـآلــهــآ از کریسمــسیــ کـهـ بچــهـ هایـ روستــآیـ اونلیــ کنســرتیـ بــهـ یادمــآندنیـ اجرا کردنـد میگذرد ...

امـــآ ...

امــآ ...امــروز صبحـ کــهـ از خواب برخاستمـ

همچونـ دختریـ از سرزمینـ خیــآلـ 

از پنجــره بـهـ بیرونـ نگاهـ کردمـ 

انتظــآر هیچـ نداشتمـ

فقط رویــآیمـ بــرفهــآیـ را میدید ...

.

.

.

امــآ...

بــرف ها رویــآ نبــود ...

بــرفـ هــآ انجــآ بود ...

بر رویـ زمینـ ...

کریسمســ امــدهـ بود ..

منـ اینــرا حسـ کردمـ ...

کریسمسـ ...

فهمیــدمـ امروز آنـهـ کنار منـ است ...

منـ آنه را سر جلسـهـ امتحانیـ کـهـ کمـ خوانده بودم حسـ کردمـ

برعکسـ همیشهـ حرفیـ نزد...

فقط ...سکــوتــ و آرامشــ ...

موفقیــت منـ از آن دوشیـــزهـ شرلیـ با آرامشیـ باور نکردنیــ بود ...

منـ اکنــونــ میــدآنمـ 

2014 ســآلـ منـ استـ ...

همــآنطور کــهـ 2013 کهنــهـ سال بــود ...

ســآل منـ با موهایـ بافتــهـ شدهـ شروعـ شد ...

برفـ بررویـ زمینـ ...و آنـــــــــه ...

منـــ اینجـــامـ 

در جزیــزهـ کوچکــ عشـــقــ ...

در آبهــآیـ خلیجـ سنتـ لارنســ ...

در کنـــآر نیومون و گریــنـ گیبلــز ...

در کنــآر امیــلیـ و آنــهـ ...

در کنــآر لوســـی ..

آهـ لوســی مونتگومــریـ 

آرزوهایــمـ همــهـ در آخــر به تو منتهی میشــود بانــوی قصــهـ ها ..

تــورا در آغوشـ عشــقـ بگیــرمـ ...

تو میفهمــیـ ...عشقــ من به اونلیــ را میفهمیــ ...

رویــآهایمـ در اونلیـ ...

در کنــآر دختر هایـ خیالم ...

امیــلیـ استار و انــهـ شــرلیــ ...

"Anne of Green gables "

"by L.M.Montgomery"

و زندگیــ منـ آغاز شــد ...

دختــر سرزمینـ خیــآلمـ ...زندگیــ منــ 

تو او را بـهـ وجود اوردیـ 

و حالا منـ اینجــامـ

با پیــرهنـ چیت صورتیـ کمرنگ ،با پیشبند ،با چکمهـ هایـ پنجـهـ مسیــ ...

در کنــــــــــــــآر تـــــــــــو ....

در آغوشـــــ عشـــــــقـــــــ به دختـــــــرهایـ تو ...

و در دامنــــــ روستــــــــآیـ سبــــــــزو آرامـ تو ...

منـ هستمــ

منـ اینجامـ ...

merry christmas

My best friend at all the world ...

"Anne shirleY "


پ.ن :کــــــــریسمــــــسـ مبارکــــــــــ !

هرچیـــــزیــ کـــــهـ اینجا نوشتمـ ...واقعیت تمامـه..تازه ...خیـــــــلیـ کمـ احساسم رو آوردمـ

احساس میکنمـ بایــد بیشتــر از احساسم میگفتمـ ...از اینکه من الان کجامـ و چـهـ حسیــ دارمـ ...اما ...حسم تموم میشــهـ ...نمیدونمـ چرا ..مطمئنم خودتـونـ احساسـ منـ را درکـ میکنیـــد ....

پ.ن2:امیــلی در نیومون ....

فوقــ العاده ...آنه شماره 2 ...مونتگومــریـ ...عاشــقتمـ ...

زندگــیـ در اثارش دمیــدهـ شدهـ ...در منـ ...

آه ...


پ.ن 3 :تــولــد یکیـ از بهتــرینـ دوستامــهـ ....

هدیــهـ خدا ب تو "عسل" اینــ برفــهـ ...اهالیـ روستایـ اونلیـ تولدت را تبریکـ میگوینــد ...ایــ بابانوئل دختر :دیــ !!!!!!!!


برچسب‌ها: کریسمس, لوسی مود مونتگومری, آنه شرلی, امیلی در نیومون
+ چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ | 10:24 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |



Ɔσитιиʋɛ
+ پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ | 11:13 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

بازگشتم پس از قرن ها.....


از:ملیــــــــکآ،دختری از سرزمین خیال

بــــه:برتا ماریلا بلایت ....

ریـــــــــــــــلآی ما ریـــــــــــلآ:

این نامه را برای تو از آینده میفرستم...از سوی قرنی به نام 21...از سوی جهانی که همان بهتر ندیدی..!

این نامه را از طرف دخترکانی در گوشه این جهان زیبا اما چرکین میفرستم!

ریلای من،

سآلها از زمانی که تو بر فراز اسمان آبی جزیره ای که والتر عاشقش بود زندگی میکردی گذشته است ...سالها از زمان خنده های شیرینت ،حرف های تک زبانی ،شادی های کوچکت و رنج های بزرگت میگذرد....

اما اینها فراموش نشده اند ریلا...بــــــــله...ما فراموش نکردیم ریـــــــلآ...ما اینها را در گوش سرنوشت رها نکردیم ..بــــــــلکه "مــــــــــآ"با اینها زندگی کرده ایم...

درسته ریلا ما....

ما آنه شرلیست ها...میخندی؟

شاید به نظرت عجیب بیاد ولی واقعیت هست...انه شرلیست...ما طرفداران تو و خاندانت هستیم برتا ماریلا بلایت...

تو هرگز نفهمیدی ...هرگز نفهمیدی آن زمانی که بر روی تپه های گلن ایستاده بودی و به راهی که مردان کوچک زندگی ات در آن محو شده بودند می نگریستی ما هم کنارت بودیم و به آن پیچ جاده می نگریستیم ....

هرگز زمانی که والتر را برای همیشه ترک میگفتی نفهمیدی دخترانی کنارت بودند و همراه تو بغض کردند...بغض نه!!!!!!!!بغض خون ...!!!!!!!!!!!!!کاش چرخ زمان اینقدر بی رحم نبود که توان حرف زدن ما را در سفر زمان بگیرد...

و هرگز هرگز نفهمیدی در همه مواقع دخترانی از سرزمین آینده در کنارت ایستاده اند...

ریلا!ما درک کردیم،با تو همراه شدیم،بغض کردیم!با تو خندیدم و به صدای نفس های تو گوش سپردیم...

ما با آهنگ جنگ جهانی انس گرفتیم و همراه شما به در دره ای از جنس رنگین کمان به صدای زنگوله های جادویی گوش کردیم و بازی کردیم..

مـــــــآ انجا بودیم ریـــــــــــــــلآ..."مـــــآ"این گروه مقدس...با افکاری متفاوت بقیه...

تونیستی که ببینی توی این دنیای وحشت انگیز...مردم به ما دیوونه میگویند ریلا...دیوونه...به دخترانی متفاوت بقیه...رسم دنیا این است ...خیالبافی های ما برای افرادی مثل خودمون ارزش دارند و برای بقیه هیــــچ !

اما اشکال نداره ...چون ما از یک خانواده یاد گرفتیم که همیشه عاشق دنیا باشیم و به مشکلات به چشم حل شدنی نگاه کنیم...ب همین خاطر هست که ما همیشه احساس خوشبختی میکنیم ریلا...

ما با تو یاد گرفتیم هرگاه زمین خوردیم دوباره بلند شویم...ما یاد گرفتیم خودمان بلند بشیم...و دوباره با شادی فراوان به سوی سرزمین خیال دوست داشتنی مان پرواز کنیم....!!!!!!!!!!!

میخوای اشعار من،سحر و ویشار را راجب خودت و خانواده ات ببینی؟

آره شعر !مــــــــن ...ملیــــکآ دختری از سرزمین خیال...فقط و فقط برای خانواده ای به اسم بلایت ها شعر میگویم..اوه..دیدی چگونه به اشعار ما راه یافتی؟

همه ی ما انه شرلیست ها هرگز اولین راه ورود به دنیای تو و مادرت را فراموش نمیکنیم...

مـــــــــــن،سحر بلایت ،ویشار بلایت ،دختری از گرین گیبلز ،دختر شیروانی سبز ،غزل شرلی و رها...آن راه مهتابی را فراموش نمیکنیم...ما در ان روز سرنوشت ساز احساس کردیم صدایی با نوایی بسیار قوی ما را صدا میزند و ما نیز این دعوت را بی پاسخ نگذاشتیم...

همه ما در دل به خودمان میبالیم که به گروهی به نام انه شرلیست دعوت شدیم...چون هرکسی توانایی ورود به این دنیا را ندارند...

زندگی شما ...زندگی ما شد...لبخند شما ...لبخند ما شد...

تنها نیستی ،تنها نیستید...آهـــــــــــــآلی اهالی اینگل ساید و گرین گیبلز...آره ...با شمام...با شما انسان های متفاوت...

تنـــــــــــــــها نیستید....تا زمانی که دخترانی از سوی اینده همواره در کنار شما هستند تنها نیستید !!!!!!!!!!

ما خیالبافانی از سرزمین ایندگان هستیم...خیالبافانی که والتر راه را برایمان هموار کرد...

اگر والتر را دیدی از طرف من به او بگو...ما همه ازت خیلی متشکریم...ای رویایی ترین پسر رویا های ما !

برتا بلایت؛

نمیخواهم این نامه را تمام کنم...خیلی چیزها هست که میخواهم به تو بگویم...

اما فکر کنم متوجه شدی که تنها نیستی ...و کسانی در ان سر دنیا و ان سر قرن در فکر تو هستند...

پــــــــــــس....تا خیـــــــــــــــآلبافی هست چه باک از غم های دنیا ؟

امضــــــــــــــآء:

ملیــــــــــــکآ،دختری از سرزمین خیال ...

(همان وفادارکوچولوی همیشگی )

+نمیدونم چرا اونطور که میخواستم قشنگ نشد :(



برچسب‌ها: آنه شرلی, آن شرلی, آنشرلی, دکلمه آنه شرلی
+ سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ | 14:18 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

در طلوعی مهتابی دختری بود

دخترم،تو بودی....

لبخندت،صدایت،چشمهایت بود..

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

سه ماه بعد دیگر مادری نبود

مادرم،تو نیـــــــــــستی ....

مهربانیت،طفلت،یادت آنجا مانده بود...

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

سه روز بعد،پدری در آغوش مرگ رفته بود....

پدرم تو هم رفتی؟

نامت،طفلت،نورت همیشه جاودان بود....

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

دخترک در خانه خودش نبود....

دختر تنها بود....

دوستت ،نگاهت،اشکاهایت، برای همیشه در ویترین بود

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

دختری در کنار دوقلو ها نشسته بود..

دختر،دختر بدی بود

سختی هایت در ذهن ها نبود

********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

دختر،در مزرعه سبز بود

دختر،دختر من بود...

شادی،زندگی همه چیز آنجا بود

********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

زنی در کنار مردی بود...

عشق من،بی تو چیزی نبود

عشقت،لبخندت،کودکانت در روح و جان من بود

********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

جنگی بزرگ در دنیا آویخته بود

پســـــــــــرم ،نرو

مرگ ،غم ،شعر به یادگار مانده بود...



و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

آنه شرلی،در یآد قلب ها مانده بود.......


+ســــــــــــلآم

+و این شما و زندگی نامه ای به شعر به قلم ملیکا شرلی،دختری از سرزمین خیال 


برچسب‌ها: آنه شرلی, آن شرلی, آنشرلی
+ جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ | 16:14 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

ریــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـلا.......

آنروز را به یاد می اوری؟؟؟؟؟

آنشب مهتــــــــــــآبی ،فانوس دریــــــــ ـ ـ ـآیی ،شاید اخرین خوشی تو بود!

به یاد می اوری که صبح باچه شادی ای از خواب بیدار شدی؟

دنیــــــــــآ چقــــــــــــدر زیبا بود...

اما هنگامی که صدای هلهله شبانه می امد،نوای ناقوسی شوم آن را بر هم زد.

ریـــــلآی -مـــــآ-ریــــــلا

چگـــــــــونه تحمل کردی؟

چــــــگونه؟

چگـــــــــــونه شاهد پنهان شدن پسران گلن پشت پیچ جاده ها بودی؟

آیـــــــــا آخــــــــــرین خلوتت با والتـــــ ـ ـ ـ ـر را به یاد می آوری؟

کــــــآش من انجا بودم و به تو میگفتم،میگفتم که شاید کمــــــــــی بیشتر او را در آغوش میکشیدی...

آن هنگــــــــــــآم که بدن سرد برادرت بر زمیــــــــن گلگون فرانسه افتاد چگــــــــــونه تحمل کردی؟

چـــــــــگونه نظـــــــــــــآره گر لبخند تهی مادرت بودی؟

مــــــــــــآدری که اسطــــــــــوره ی شادی خیــــــــــــلی ها بود .....

ریـــــــــــلآی زیبـــــــــــــ ـ ـ ـآی من

مـــــآندی فداکـــــــــــــــآر..........

آیـــــــــــــآ زمــــــــــــــآنی که جم دستی از سر نوازش بر سرش میکشید می دانست روزی معروف ترین سگ دنیا خواهد شد؟

امــــــــــآ والتر میدانست....

والتر نی زن را دید....

آموخت که چگــــــ ـ ـ ـ ـونه به سوی سرزمین غروب پرواز کند....

شجــــــــــــآع باش برتاماریلا

چون برادرت!

او اکنون اینجاست،در کنار تو،در خانه،در قاب عکسش ،در شعرش و در قلــــــــــــب تو!


+:دیــــــــ 

ببینید من چه بچه خوبی میباشم سه روز یکبار اپ میکنم.....پس شما هم بچه خوبی باشید و نظر زیاد بگذارید....امروز که اومدم تعداد نظرات رو دیدم واقعـــــــــــــا پشیمون شدم اما گفتم بزارم شما ها گناه دارید!!!!!!!!

لطفاااااااااااااا زیاد نظر بزارید....اگه زیاد بزارید سه شنبه دیگه آپ میکنم....و همینطور جمعه هفته دیگههههههههه!زیاااااااااااااااااد نظر بگذارید


+انجا که گفتم ((صدای هلهله شبانه می امد و...... ))اینجا توی کتاب ،زمانی که جک الیوت با اون خبر اومد قبلش دوشیزه الیوت این شعر به ذهنش رسید....به نظرم به درد شعر میخورد!:)


+منکه خودم وقتی این شعر رو مینوشتم قلبم درد گرفت....شما را نمیدانم....پس با احساس بخونید لدفن!:دیـــــــــ

+غزلک،ورودت به دمنتوووووووووور کبیر رو تبریک میگم.....غزلک تو انجمن عضو شدی یا تو خود سایت....اگه تو خودت سایت سریع تند فورا بیا انجمن!!!!!!!!!!اونجا بسی بهترهههههههههههه !:دی


بازم ممنون....نظــــــــــــــــر بگذارید!


برچسب‌ها: آنه شرلی, آن شرلی, آنشرلی, دستنوشته آنه شرلی
+ جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ | 19:9 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

ســـــــــــــــــــــــلآم ...............پس از دوقرن و نصــــــــــــــــــفی امدم!!!!!!!!!!!

در واقع چیـــــــــــــــــــزی کــــــــــــ ـ ـ ـه اوردم چیزی نو نیست!

بلکه من از سحری ایده گرفتم.......سحری ببخشید عزیزم!!!!!!!!!!!!

من شعر فریدون مشیری رو تغییر دادم......امیدوارم دوست داشته باشید و سحر من رو بخشیده باشه!!!!!


بــــــ ـ ـ ـر تــــــــــــن خـــــــــــــورشیـــــــــ ـ ـ ـ ـدد میپیچد بــــــــــــه نــــــــــــ ـ ـ ــآز

دختـــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـری نیـــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـلوفری رنگ خــــــــــــــ ـ ـ ـ ـون

دختــــــــــــــری خشک،در پهنای غـــــــــــ ـ ـ ـ ـم

تنها میمـــــــ ـ ـ ـ ـآند دراین تنگ غـــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـروب


از آبـــــــــــــ ـ ـ ـ ـی آسمانهــــــــــــــآ ،کبـــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـود

مــــــــــــی آید از جــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـآنب کشوری دور

در شادی شادمـــــــــــ ـ ـ ـآنه دره ای رنگین کمان

می چکد از زنگـــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـوله ها آواز خــــــــــــــون


می گشـــــــــــــــ ـ ـ ـ ـآید مرگ اغوش خویــــــــــــــــــش

پســــــــــــ ـ ـ ـــ ـ ـری را نرم میگیرد به بــــــــــــــــــر

گــــــــــــــــلولــــــــــــ ـ ـ ــ ـه ای  وحشی می دود در گوشــــــــــــــــــه دنج

تیــــــــــــــرگی سر میکشــــــــــــ ـ ـ ـ ـد از بام و در


مــــــــــآدر میخوابــــــــــــــد به لـا لــا ی سکـــــــــ ـ ـ ـ ـ ـوت

یاس ها نجواکنان بر بام درخــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـت

نرم نرمک بــــــــــــــآده ی شادی را

دختر میریزد درون جـــــ ـ ـ ـ ـآن خود


نیمـــــــــــــــه شب  روحی به پهنــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـآی سپهـــــــ ـ ـ ـ ـ ـر

می رسد از راه و می تـــــــــــــــــآزد به مـــــــــــــ ـ ـ ـ ـآدر

پدر میخندد به روی پسر خویش

شاعری میماند و شعری جــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـآودان


در دل تاریــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـک این شبهای ســــــــــــرد

ای والتـــــــــــــ ـ ـ ـ ـر مومشکی من

برق چشمــــــــــــآن تو همچون آفتــــــــــــــآب 

می درخشـــــــــــــ ـ ـ ـ ـد بر رخ فــــــــــــــــردآی من!    


+در ادامــــــــــــــه مطلب شعر اصلی رو گذاشتم که مقایسه کنید من چقدر تغییرات ایجاد کردم!:)


+تازگی ها ب این نتیجه رسیدم که ما شاعرهای انه شرلیست هرچقــــــــــــــــدر هم راجب والتر شعـــــــــــــــــر بگیم بازم کم گفتیـــــــــــــــم!


+آنــــــــــــــه:میخواستم قهرمان های جدیدم را بت معرفی کنم!:


سوفی و جاش نیومن (دوقلوهای افسانه ای)و از همه مهمتر اسکـــــــــــــآتآچ عزیزم(زنگ جنگجو دو هزار و پانصد و 17 ساله !!!!!!!!!!!!!! :دیــــــــــــــی!)


انها اینقدرررررررررررر دوست داشتنی هستند که مطمئنم خودت هم انها را دوست خواهی داشت و تاییدشون خواهی کرد!


چــــــــــــــــــون:انه راستش را بخوای من اسکاتاچ رو از سوفی و جاش بیشتر دوست دارم چــــــــــــــون اسکاتاج موهای قرمز کمرنگ داره به طوری ک وقتی تو افتاب می ایسته موهاش طلایی میشه!


چشمان درشت سبز ب همراه کک و مک های رو گونه اش!


این دختر دوهزار وپانصد و 17 ساله که خون اشام  و از نسل باستان است ولی به نظر 17 ساله میرسه شبیه کی میباشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


(راستـــــــــــــی نگفتم اسکاتاچ ریشه تمام ورزش های رزمی از قبیل کاراته و تکواندو و جودو و.....غیره است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:دیـــــــــــــــ)


ادامه مطلب و نظـــــــــــــــــر نشه فراموششششششششششش!


راستــــــــــــــی یادم رفت بگم :معنی گوشه دنج که تو کتابم اوردم اینگل ساید است که به فارسی میشه گوشه دنج!گفتم بدونید!:دی


بفرمایید نظر و ادامه مطلب:



برچسب‌ها: آنه شرلی, آن شرلی, آنشرلی, دستنوشته آنه شرلی
Ɔσитιиʋɛ
+ سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ | 8:52 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |

همیشه در دفتر خاطراتم در قسمت امضایم مینویسم:

ملیکا،دختری از سرزمین خیال!

چه اسم قشنگی!وقتی صفحه های چند سال پیش زندگی ام را ورق میزنم در امضایم فقط کلمه ملیکا به چشم میخورد!

ملیکا........ملیکایی بدون پسوند!

ملیکایی 9 ساله,بعدش ملیکایی 10 ساله،ملیکایی 11 ساله و در اخر ملیکایی 12 سال و یازده ماه و 24 روزه!!!!!!!!!

کدومشون دوست داشتنی تر هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟

معلومه ملیکایی بعد از سن 10 سالگی!!!!!!!!

خورشید زندگی من در خرداد 89 طلوع کرد.....لبخند را بر لبم اورد!

زندگی را برام اشنا کرد.....

آنه:

دختری از گرین گیبلز،دختری از سرزمین سپیدار ها،دختری از شیروانی سبز و دوست رویایی من و در اخر دختری از سرزمین خیال.............

هرگز فکر نمیکردم روزی عاشقت بشوم!

هرگز هرگز!

اولین بار که دیدمت ب یاد داری؟؟؟؟؟؟؟؟

من دختر کوچولویی 10 ساله بودم.....جلوی تلویزیون نشسته بودم.....و انگاه تو را برای اولین بار دیدم....تو و دیانا دست در دست هم.....برروی تاپی نشسته بودید و شعر میخواندید.....

تو خوشحال بودی....از یافتن دوستی واقعی.....اما من چه گفتم؟؟؟؟؟؟؟

گفتم اینها مال بچه هاست....چقدر مسخره است.....چقدر لوسه......اهههههههههههههه!

اونموقع هم که این حرف رو میزدم الکی از خودم در میوردم اونموقع نمیفهمیدم چرا....نمیفهمیدم چرا با اینکه به نظرم لوس میای سخته این حرفها رو زدن!!!!!!

اما هفته بعدش فهمیدم......دخترکوچولویی مهربون و موقرمز.....عاشقت شدم آنه!!!!!!!!!

عاشق عاشق!

زمانی که برای جایزه معدل 20 از مامانم کتابهای تو را خواستم چقدر شاد بودم!!!!!!!!!

و زمانی که برای اولین بار کتابت را ورق زدم چققققققققققققققدر اشنا به نظرم اومد!

الان میفهمم چرا..........چون تو در وجودم از اول بودی!

ادم هرگز نمیتونه خودش را از دست خودش راحت کند.....و کسی که بیشتر از بقیه خودت رو میشناسه خودت هست!

و تو شدی آنه،دختری از سرزمین خیال!!!!!!!!!!!

عالللللللللللللللللللیه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا دارم وارد 13 سالگی میشوم.....با تجربیاتی بیشتر از زندگی تو.....

شاید از این نوشته ها برات زیاد نوشته شده باشد.....اما مطمئنم که میفهمی تمام اینها با قلب نوشته میشود.....و شاید هر کدوم از دیگری زیباتر بشود!!!!!!!!!

+آنه یکی از بزرگترین انه شرلیست ها ما رو ترک کرده!ارمغان عزیزم.....امیدوارم زودتر برگردی!!!!!!!!!!

انه برش گردون باشه!

ملیکا دختری از سرزمین خیال :))))))))))))


برچسب‌ها: آنه شرلی, آن شرلی, آنشرلی, دستنوشته آنه شرلی
+ جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ | 11:33 | ملیکا،دختری از سرزمین خیال |