پــسـت ثــابــت !
چهارشنبه نهم بهمن 1392 # 16:6

مـهـتاب آرآمـ آرآمـ از پشتــ کوهـ هایـ خیــآلـ بانــو بیــرون می آیــد ...

شبـ نرم نرمک او را در آغوش میگیرد ،چشمـهآیش را آرآم می بندند و به سوی سرزمین خیال پرواز میکند ...

در این شبـ تاریک مهتابی ،در کنار این دریای خروشان آرام آرام روزهای خوش کودکی آشــکآر میشود ...

بانو ،به یاد بیاور ...شبی گرم در یتیم خانه ای کوچک و نمور ،آنـ هنگآمـ که مدیر به دختر لرزان لاغر گفت بایـد اینجا را ترک و کند و به خانه ای سبز ،در جزیره ای شرقی عزیمت کند ...

دختر کوچک خیالبافی را پیشه کرد و زودتر از موعود به آن خانه کوچ کرد ...

بـه یاد بیاور آن ایستگاه کوچک قدیمی سبز ،آن درخت گیلاس رویایی ،و تو در انتظار او بودی ...

صدای برگ زیر پای اسبی رام شده ،و سوار او پیرمردی .

پیرمردی تنها و خجالتی .

او جلو آمد و تو را به سوی خانه ای "بالاخره "واقعی هدایت کرد .و قلب او مالامال از محبت تو بود ...

و ماریلای سختگیر ...اما با قلبی لطیف ...و او شیروانی سبز را از وجود تو عطر آگین کرد ...

آن اتاق کوچک و سفید ،دیوارهایی برهنه از محبت و لذت ،اتاق سبز ،اوه ببخشید ،اتاق شیروانی سبز ...

شـآهـد لحظه به لحظه تکاپو تو بود ...و تو انجا بودی ...

رو به روی آینه ای کوچک پر از امید ...

آینه سالها نظاره کرد ...نظار کرد چگونه تکامل یافتی ،چگونه زنـدگی را آغاز کردی ...

اکنون آینه ،سالهاست زنگار گرفته است ...اتاق کوچک تو در شن های ماسه ای جزیره کوچک مدفون شده است ...

خانه کوچک سالهاست نظاره گر رفت و امد کسان دیگری شده است ...

آن خانه ...تولد دوباره تو ...

و خیالهایت را آرام بباف ...تا شاید از پس آن بتوانی دوباره کودکی 11 ساله را نظاره کنی که با امیدی سبز رو به رو بود ...

----------------------------------------------

+بــکـس ایــن پــسـت ثــابــت مــنـه =)

قــبـلـا بـراتـون ایـن دستــنوشــته رو گــذاشــته بــودم ...بــه نـظـرم قــشــنگــه ...

امــا از شـما میــخوام کــه قــشـنگ تــرین دستــنوشــته ای کــه از مـن خــونـدید بــم بــگویید تا پســت ثابتشــ کــنم !

با تــچـکر دوســتانــم 3>


آنه شرلی - آن شرلی - آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛) #
یـکـ روز ...
دوشنبه سی ام تیر 1393 # 11:8

یکـ روز خواه ـم آمـد ...

هـمـآن جـآیـی کـه عـشق پـرواز مـیـکـُن ـد !

خـواه ـم بـازگ ـشت از سـرزمـی ـنـی کـه جـنـگـ و دَعـوا روزمـره هـآیَ ـش رـآ پـُر کـَرده !

از سـرزمـی ـنـی که به بـآوَرهـآیَ ـت لـَبـخـَند مـیـزَنن ـد !

خـواه ـم آمـَد ...هـَمـان جـآیـی که پـَرسـتـو اوَلـیـن کـوچ کودَکـانـه اـش را شـُروع کـرده اس ـت !

مـن خـواه ـم بـآزگ ـشت ...هـمراه شادی های زندگـآنـی اـم ...:)

سـرزمـیـن غـُروـب رـآ زیـر پـآ مـیگـُذارَم تـآ در انتـهـایَ ـش سـرزمـیـن خـیـال وـآقـعـی رـا پـیـدا کـُنَ ـم ...

تـآ دیـگـر مـجـبـور نبـآش ـم بـنـوی ـسَم و بـنـوی سـَم ...

آنـجـا کـه بـِرَوـم دیـگـر از تـمـاـم دَقـیـقه هـآیَ ـش شـعـر سـرازیـر مـی ـشود ...

 


آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛) #
اگـر او نـبـآش ـد ...
سه شنبه هفدهم تیر 1393 # 10:52

سـرزمـیـن مـَن یـکـ بـآنـو بـی ـشـتـَر نـمـیـخـوـآهـَد ...

سـرزمـیـنـی کـه آنـه آنـجـا نـبـآ ـشـد رـآ بـه ارزـآن تـَریـن قـیـمـَت خـواهـم فـروخ ـت !

رویـاهـآی ـم را سـتـاره هـایـش مـیـکـُن ـم و مـآهـش را احـسـاـس قرار میـدهـم تـا کـسـی نـتـوانـد خـیـال را از سـرزمـیـن خـیـال جـُدا کـُنـد ....

ابـرهـا را از عـطر گـل هـاـی ولـی ـکـی مـیـسـازَم که دسـتـآـن والـتـر بـه آن آغـشـته شـُده باش ـد ...

و زَمـیـن ـش را بـرـاـی دُخـتـَرـی مـیـسـآزَـم بـه نـآـم بـرتـا ....

تـا آن هـنـگـاـم کـه والـتـر بـآزگـردد ...

کـودکـآنـه روـی دَره هـآی ـش مـی ـنـشـینـَم تـآ بـآنـوـی مـوقـرمـزَم را تـمـاـشـا کـُن ـم کـه چـگـونـه مـن را دوبـآره مـتـولـد کـرد...

لبخـ ـند زَنـآـن بـه سـوـی آس ـمـان بـُلـندَـش پـرواز مـیـکـُن ـم تـآ دوبـآره حـِس خـودـم بـودن بـرگـردد ...

سـرزمـیـنـی کـه آنـه آنـجـا نـبـآ ـشـد رـآ بـه ارزـآن تـَریـن قـیـمـَت خـواهـم فـروخ ـت ...


آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛) #
تـُو بـاز هـَُم ایـنـجـآـیی ...دَر مـیـآـن مـآ :)
یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 # 11:2

عـُبـورَـش رـآ بـه خـآطـِر نـَسـپـآر ریـلـآـی مـآ ریـلـآ !

عـُبـور بـسـیـآر اسـت ...اکـنـوـن دَر پـَس چـِهـرـه اـش بـِنـگـَر ...

بـازگـَشـتـی دَر کـآر نـیـسـت امـا عـُبـوـر هـآـی بـِسـیـآرـی دَر کـآر اسـت ...

شـآیـَد آنـجـآ کـه او مـیـگـُذَشـت تـو نـیـز گـُذَشـتـی ....

او از زِنـدِگـی گـُذَشـت و تـو از او...

وَ دَر ایـن سـُرـخِ غـُروـب تـَنـهـآ نـَخـوـآهـی مـآنـد ...کـَمـی بـیـشـتـَر دِقـَت کـُن ...دَر پـَس چـِهـرـه غـُروب او رـآ خـوـآهـی دیـد ...

غـُروب دِلـگـیـر نـیـسـت ! نـَه بـَرـآـی تــو ...بـَرـآـی آنـهـآ ...کـه نـِظـآرـه گـَر دُنـیـآـی خـیـآـلبـآفـهـآیـشـآـن بـودَنـد !

گـَرچـه آدَمـیـآـن نـآبـودِشـآـن کـَردَنـد امـا رَفـتَن آنـهـآ بـیـهـودـه نـَبـود ...هـَنـوز نـیـز خـیـالـبـآفـآنـی کـوچـَکـ هـَسـتـَنـد !

ابـر و بـآد و مـه و خـورشـیـد ...هـَمـه دَر دَسـت هـَم ...آنـهـا نـیـز نـِمـیـتـوـآنـَنـد آنـهـآرـآ از زَمـیـن مـَـحـو کـُنـَنـَد

وَ مـَن مـیـمـآنـَم و بـآز هـَم یـکـ عـآلـَم رویـا ...

وَشـآیـَد آنـکـَس کـه تـو نـِظـآرـه گـَرِش بـودـی پـِسـَرِ کـوچـَکـَت، نـَبـود.

شـآیـَد او پـِسـَرَک مـو مـِشـکـی خـیـآلـبـآـف دَر جـِسـمِ کـودَکـی دیـگـَر بـود ...

+ایـن دَسـتـنـوشته ایـهـآـم دـآره ...مـَنـظورم از خط اخر ایـن بود که روح او (والتر )هنوز تو زمین تو جسم کودکی دیگر برگشته ...مثل پسر ریلا :)

+ایـن نوشته از اول هـَم با سـَحـَر تـَقـَدُس شـُده بـود !اوَلـیـن کـَسـی که واسَش خـونـدَم سـَحـَر بـود !

امـا نزاشتَم این نوشته رو ...حالا که سحر برگشته من هم برگشتم :) عاشقتم بانوی سرزمین  سپیدار !

+ببخشید از کسایی که تو وبم اومدن تو وبشون نرفتم ...جبران میکنم :)

 

 

مـلـکه مـلیـکـا؛) #
مـَن اومـَدَم ...
یکشنبه یازدهم خرداد 1393 # 13:45

اومـَدَم بـگـَم سـالـِم هـَسـتـَم حـالـَم نـیـز بـَسـی خـوبــ اسـت ...

چـَنـد بـار خـواسـتـَم آپــ کـُنـَم وَلـی یـاد قـولـَم افـتـادَم ...

قـَرـار گُذاشـته بـودَم تـا بـَعد امـتـحـانـا آپــ نـَکـُنـَم وَلـی خـو پـَس از مـُدتــ هـا کـَلـَنـجـار رَفـتـَن گـُفـتـَم ولـِش کـُن ...

خـَبـَرـی از دَسـت نـوشـته نـیـس ...

چـوـن نـمـیـاد...نـوشـتـَنـَم نـمـیـآد ...

حـَتـی آن روز تـو دَفـتـَر خـاطـِرـاتـَم نـوشـتـَم :

تـا یـکـ مـُدَتـی نـیـسـتـَم ...نـع اشـتـبـاه نـَکـُن حـالـَم خـوبـه امـآ تـا یـکــ مـُدَتـی نـِمـیـتـونـَم واسـَت بـنـویـسـَم ...

دوسـِت دـارَم ...

مـُنـتـَظـِر بـازگـَشتـَم بـاش :)

خـُلـاصـه فـکـ کـُنـَم تـقـصـیر امـتـحـاـن هـاس ...وَلـی 21 خـُرداد قـوـل مـیـدَم بـا دَست نـوشـته بـیـاـم ...!

دوسـت دـار هـَمـیـشـگی سـرزمـیـن خـیـآل ...

مـِلـیـکـا :)

+مـَن خـیـاـل نـدارَم ایـنـجـا رو بـبـنـدَم ..اهعععععععع

+مـَلـَکـه ایـ کـه بـاشـُمـا فـَرق داشـت =) وبـلـاـگ جـَدیـد ایـنـجـانـِب !

مـلـکه مـلیـکـا؛) #
آرزـو !
دوشنبه هجدهم فروردین 1393 # 17:45

اول از هـمه  برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.
++++++++++++

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
.
+++++++++++++

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
++++++++++

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!


اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

ویـکـتـور هـوگـو،(کـمـی تـغـیـر داـدم !)


+خـبـ ...دیـگـه رسـیـدیـم بـه اـمـتـحـانـ هـا ،خـرـداد هـا، کـارنـآمـه هـا و تـابـسـتـاـن هـا ...!
سـادـه اسـت رسـیـدیـم دوـبـاره بـه درـس هـا ...امـا بـامـغـزـی بـزـرگـتـر !
عـجـیـبـه نـه؟یـکـسـاـل گـذـشـت بـه سـرـعت بـرـق و بـاـد !
+مـتـن بـالـا کـه گـذاـشـتـم ،...آرزـو هـای مـن هـم بـرای شـمـا هـمـیـن هـاسـت ...ایـن متـن عـالـیه ...!
+خـیـلـی خـب ...ایـنـهـا آرـزو هـای مـنه قـبـل از رفــتـن ...!رفـتـن ؟! بـه سـویـ سـرزـمـینی کـه میـخـواـم در آن بـه مـعـدـلی کـه میـخـواـم دسـتـ بـیـابـم !:)
+بـچـه هـا !!هـسـتـم ...فـقـط پـسـت نـمـیگـزارـم ...نـظـرـهآ رو هـم تـایـیـد مـیـکـنـم ...فـقـط پـسـت نـمیـزارـم ...
+امـیـدوارـم کـاری بـکـنـیـد کـه وقـتـی بـرمیـگـردـم بـاشـادـی بـرگـردـم ...اگـه اوضـاع مثـل پـسـت قـبـلـی بـاشـه ...بـهـتره راجـبـش فـکـر نـکـنـیـم :)
امـضـاء:
مـلـیـکـاـی کـه وقـتـی بـرـگـرده مـعـدـل تـرم قـبـلـش رو مـیـخـواـد :)
بـه هـمـرـاه نـظـراتـی مـثـل قـبـل !

I Love U like a Love SonG Anne :)

مـلـکه مـلیـکـا؛) #
یـکـ شـبـ مـهـتـابـ !:)
دوشنبه یازدهم فروردین 1393 # 10:17

یــکــ شـبـ مـهـتـابـ ،مـآه مـیـاد تــو خـوابــ

دُخـتـر را مـیـبـره جـادهـ بـه جـادهـ

درـه هـای کـوچـکـ ،خـنـدـه هـای نـابـ

عـمـو والـتـرم خـوابـی یـابـیـداـر ؟

ایـنـجـا کـه شـبـهـاش ،زـمـسـتـونـاش

عـشـق هـای تـو بـود ،خـیـالهـای تـو بـود 

حـالـا سـاکـتـه ...بـی خـیـالـبـافـ کـوچـکـ ...

مـرـدم مـیـان ،مـرـدم مـیـرن

امـا در گـوشـه ایـ او نـشـسـتـه 

بـآ چـشـمـانـی خـاکـسـتـری تـر مـوهـایـی سـفـیـدتـر

دسـتـانـی سـردتـر لـبـخـنـدی خـشـکـ تـر

فـکـ مـیـکـنـد زنـدـگـی تـمـام اسـتـ امـا چـنـیـن نـیـسـتـ

زنـدـگـی بـرای والـتـرتـ تـمـامـ اسـتـ ...

-کـمـی زوـد نـیـسـتـ ؟

-زوـد بـرای کـه ؟بـرای تـو ؟بـرای ریـلـا؟الـبـتـه !

امـا بـراـی او ؟زنـدـگـی کـافـی بـود !

آنـه ...آنـجـا را نـگـاه کـن ...زیـرنـور مهـتـابـ ...ریـلـا را بـبـیـن ...

نـوعـروسـی شـاد ،بـاچـشـمـآنـی امـیدـوار ...

لبـخـنـد بـزن ،از جـا بـرخـیـز

غـم را سـر کـن ،اداـمه بـدـه 

اـی آمـوزگـار الـفـبـای زـنـدگـانـی ،مـبـادا فـرامـوش کـنـی کـیـسـتـی ؟

اگـر چـنـیـن شـد سـرـی بـه سـرزمـیـن خـیـاـل بـزن تـا مـن را بـبـیـنـی ...

آغـوشـتـ را بـاـز کـن ...مـن را بـغـل کـن و گـرمـای وجـودـت را در وـجودم روانـه کـن ...

لـبـخـنـد مـیـزنـیـم ...از جـا بـرمیـخـیـزیـم چـون مـا دخـتـرکـانـی از سـرزمـین خـیـال هـسـتـیم :)

-------------------------------------

+بـالـاخـره تـونـسـتـم بـنـویـسـم !!!تـوی شـمـآل ایـدـه اـش بـه ذهـنـم رسـید دیـروز تـا رسـیـدـم تـهـراـن نـوشـتـم !

+خـودـمم نـمـیـدونـم ایـن(شـعـره ؟دسـتـنوـشته ؟مـرثیـه ؟و...)چـیـشد دقـیقـا؟قـافـیه داره بـعضـی جـاهـاش بـعضی جـاهـاش نـع ...اصـن اجق وجـقه !!:دیـی

+وقـتـی خـونـدمـش یـاد اولـین نوشته هـاـم افـتـادـم ...یـعـنـی ایـنـقـدر ضـعیـف شـدم ؟=l

+آهـنـگ وبـم هـم که هـمه مـیشنـاسـند :

I love U like a love song

+لیـنـکـام هـمه رو پـاک کـردم بـه جـز اونـایی که سـرمـیـزنن ...اگـه واقعـا سـرمـیـزنـید بـگید اضافـتـون کـنم ...واقعا خـودم حـس خوبی ندارم !:(

مخصوصا آنـه شـرلیست ها که پاکشـون کـردم :(


خیـلـی آهـنـگ قـشـنـگیـه دیـگه !

امـضـاء:

مـلـکه مـلیـکـای جـوان ،دخـتـری از سـرزمـین خـیـال


آنه شرلی - آن شرلی - آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛) #
بــوی عــیـدی ...!
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 # 19:10

بــوی عــیـدی ،بــوی تــوپ ،بــوی کــاغــذ رنــگی 

بــوی تــنـد مـاهـی دودی وســط سـفـره نــو ...

****************


شــادِ شـاد ...بــا آرزوهــآیــی شــیـریــن 

بــازهـم سـال نــو ...آنــه ...و سـالـی دیــگر 

آنــه ی مــن :

عـیـد داره مـیـاد ،یــک عـید زیـبـا ،مـیـتـونـم حـسـش کـنـم !

مـیـتـونـم سـالـِ اسـب را بـخـوانـم ...حـس کـنـم و بـچـشـم ...امـسـال هـم سـال مـن اسـت !مـثـل 92 !!

آنــه ســال 92 بـهـتـریـن سـال عـمـرم بــود ...تــا هـمـیـن آخــر !

خــدایــا شـکـرت !بـا بـهـتـریـن چـیـزهـای دنـیـا آشـنـاشـدم و فـهـمـیـدم بـرای چـی اصـلـا بـه ایـن دنـیـا آمـدم و قـرار اسـت چـه بـشـوم ...!!

بــا بـهـتـریـن دوسـتـان دنـیا ،یـا در واقـع با بـهـتـرین آدمـهـای دنـیـا آشـنـا شـدم !

مـن از پـارسـال تـاحـالـا بــدونِ شـک عـوض شـدم ...از ایـن تـغـیـرات بـسـی راضـی ام چـون مـن خـعـلـی بـاحـال شـدم :دیـی

ســال 93 سـالِ اسـبِ ...از اسـمـش مـعـلـومـه چـه سـالـیه ...سـالِ دویـدن بـه دنـبـالِ هـدف ...سـالِ زیـبـایـی و سـالِ شـکـوفـایـی ..بـاور کـن آنــه !

مـن مـیـدانـم دویـدن بـرا چـیـه ...بـرای سـالِ اول دبـیـرسـتـان :|

مـن میـتـرسـم ...:|

ولـی مـنِ مـیـتـوانـم چـون مـن مـلیـکـا ،دخـتـری از سـرزمـیـن خـیـال هـسـتـم :)

دخـتـری کــه تا انتــهـای عـشـق رفـته اسـت !!

هـعـی ...

دسـتـنوشـتـه ...انـه ..مـن بـایـد بـنویسـم امـا نـمیـتـونـم ...چـونـکه نـیـروی انـرژیِ مـن خـامـوشـه !!

کـه چـی ؟چـرـآ؟چـرـآ ایـنـقـدر بـش وابـسـته بـودم ؟نــع مـن بـایـد بـنـویسـم ...همـانـگونـه کـه بـه او و بـانـو قـول دادـم !!

سـحـر ،لـوسـی ...اگـر مـن نـنـویسـم دیـگـر کـسـی نـمیـمانـد کـه بـنـویســد !

مـن بـایـد نـگه دارنــده بــاشـم ...امـا چـه کـنـم کـه دنـیـایـ مـن خـلـوـته :|

دنـیـایـ تـو خـلـوت نـیـسـت آنــه !!!!!!!!!دنـیـاـیه مـا وبـلـاگ نــویـس هـا خــلوـته ...چـونـکه هـمه رفـتـن محـلـی بـه نـام "هـایـکـو کـتـاب "

حـالـا دیـگه فـرامـوش شـده کـه مـن اولـیـن کـسـی بـودـم کـه نـوشـتـن را اوردـم .

فـرامـوش شـده اولـیـن نـفـری بـودم کـه واژه "آنـه شـرلـیسـت "را خـلـق کـردم ..

..حـالـا دیـگه فـرامـوش شـده کـه مـا وبـلـاگ نـویسـان جـوان دنـیـات رو نـگه داشـتـیم  :|

آنـه شـرلـی بـلـایـت مـن ،مـن عـصـبـانـی نـیـسـتم ...فـقط غـمـگیـنـم از فـرامـوشـی  :|

انـسـان بـا فـرامـوشـی خـلـق شـد ...پـس بـیخـیـآلـش ...

مـهـم ایـنه ؛هـرچـی بـشـه مـیدانـم دخـتری از سـرزمـین خـیـال و دخـتری از سـرزمـین سـپیـدـار هـای رقـصـان فـرامـوشـم نـمـیکـنه هـمونـظور کـه مـن نـمیـکـنم !!:)

دنـیـا زیـبـاسـت ،هـنـوز هـم عـاشـقـشـم و کـسـی نـمیـتـونـه مـنـکـر ایـن بـشـه !

فـقـط الـان تـه سـرزمـین خـیـاـلـم !بـه هـمـیـن خـاطـر خـیـلـی رویـایـی میـحـرفـم !

مـن خـودمـم !

تـازـگی هـا تـوهـم زدـم دارـم عـوض مـیـشـم !:دیـی نـوچ مـن عـوض نـمیـشـم !!

ایـش چـه نـامه کـوتـاهـی ...

امـا نـمیـخوام حـسـای قـشـنـگم رو در قـالـب کـلـمات بـیارم تا مـزخرف شـه ،میـخـوام بـرا خـودم نـگـهشون دارم و بـرای اونـایـی کـه درکـم میـکـنن و در وـجـودم هـسـتـن کـه اـولیـنـشون بـعـد از "خـدا"تــویـی !!

فـقـط یـک جـمـله :

بـهـارت ،فـصـلـی کـه عـاشـقـانه دوسـتش دارـی مـبـارک !!

ایـشـاالله ایـن بـهـار بـرامـون گـل هـای ارزوهـامـون رو بـه ارمـغـان بـیـاره ...

امـضـا:

مـلـکه مـلـیـکا :)

------------------------------------

بـکـس ...تـفـلـدِ عـیـدِ شــــــــــــــمـــــــــا مـــــــــبــــــــــآرک :دی

خـودمـم نـمیـدونـم فـازم چـیه :دیـ

امـضا:

هـمـون مـلـیـکای هـمـیـشگـی ؛)



آنه شرلی - آن شرلی - آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛) #
خــونــه ....خــوبه خــونه ...!
سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 # 9:26

هــیـچ وقــت نــمیخواســتم تــو وبــم آپــ هــای وحــشــتناک کـنم ...

دو آپ نــاراحــت کــننده پــشت ســرهم...=|

نــه ..ایــن مــلیــکا ،دخــتری از ســرزمـین خــیال نــیست ...امــامــن هــمون دخــترم =|

ایــن روزهـا بیــشتر از هــمیشه در اعــماق ســرزمیــن خــیال مینــشیــنم =|

ایــن روزهــا بیــشــتر از همــیشه احــساس تـنهایـی میــکنم =|

دمــنــتور مـن ...دیــوانه ســاز مــن ...کــجاســت ؟=|

آهــای آقــایــی کــه آن رو بــه هـمراه خــودت بــه ســفر بــردی ...دمــنــتور کـجـاست ؟=|

نــکــنه یــک وقـت ســر به هــوا بــشی خــونـه مـن رو گــم کــنی ؟

تــو خـونه مـن رو بــاخـودت بــردی ...امــا مــن چــی ؟فــکر کــردی مـن رو ایــنجا گـذاشـتی تا دنـبالـ خـونه ام نـیام ؟

نـه ..تو اشــتباه مـیـکنی ...

از هــمون شــب تاریــک و ســرد ...تـو مـن رو کــشـتی ...مــرگ =|

"صــدای هــلـهـله ای شــبانـه مـیومـد اما نــوایـ نــاقـوس شــوم آن را بــرهــم زد ..."

گــاهـی وقـتهــا از خــودم لــجــم میــگیره ...چــرا ؟

بــانــو بــه مــن گــفـت ...او هـمه چــیز را بــه مـن آمـوزش داد امــا مــن نــفـهمیــدم ...فـکـر مـیکـردم تــمام درسهایـ لـآزم رو از تــوی کــتاب بــانـو گــرفــتم اما حــالــا میبــینم کــه فــقط بــلوف مــیزدم...

از هــمون روز جـشـن دمـنـتوری بــایــد میــدونــستم کـه نــی زن خــائـن نـی مـیزنـد ...آن هــم درســت شــبجــشــن =|...تا ...

بــانـی میــگویــد :

"تــاریــخ جــایــگزین مــیکنــد ..."

و نــی زن نی زد تا تــاریــخ 100 سال پیــش را زنـده کــند ...امــیدوارم مـنظورم را فــهمـیده باشــید ...

هـیچ حـسی بدتــر از ایــن نیســت کــه نــتونــی محــبتت را بـه یــک چــیز نــشون بــدی ...

حــس مــن ایــنه الـان ...مـیدونم الـان بایــد زار بــزنــم =|...مـیدونـم بایــد گــریه کــنـم ...اما نــمیشـــه =|

شــدم درســت مـثل آنــه ،زمــانی کــه مــتیو مـرده بـود=|

مـن هــنوز مـیـگم و مــیخــندم و بــه روی خــودم نــمیارم...نــه ایــنکه تــظاهـره نـه ...واقعــیت هــس =|

خــیــلی دیــگه بــاتون حــرف زدم ...ببخــشیــد اما فــقط امیــدوارم فــهمـیده باشــید مــن دمــنـتور رو چــقدردوســت دارم اما نــمیــتونـم براش گــریه کــنم ...

چــون بــه گــوشـم رســیده کــه بـعضــی هــا میــگن مــلـیکــا فـقط تظاهر دوست داشتن دمــنتور میــکـرد ..الـان بازم خــوشـحاله =|...

خــانه مــن ...امــا مــن مــیدونـم یکــ روز بــه کــنارم بــرمیــگردی ...

امـضاء:

مــلـکه مــلیکــا 

+آهـنگ وبــم Let me go هـست که عـشقه ...جــاداره از ســحر بـه خاطر درســت کــردن ایــن تــشکــر کــنم =)

+مـعـنی آهــنگ وبــم خــیلی به حــال الــانــم میــخوره ...=|

+مـیـخواســتم هـمین الـان بــرم آهـنگم رو بـه آهـنگ Let it go تـغیــیـر بـدم ...اما مـعنـی اش آزارم میــده ...مــن دمــنتور رو تــرک نــمیـکنم ...و میـتونم بــرش گــردونـم ...امــیدارم =)


دمنتور - آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛) #
قــصــه
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 # 18:28

امــروز میــخوام یکـــ قــصــه ایــ براتــون بــگــم :

یــک ســرزمیـــن صــورتــی ،با ابــرهای مــخــمــلی،با درخــتــآنی از جــنــس ســپیــدار،با بادهــآیــی فــروزآن ،با دریایـــی بنــفــشــه ای ،با خــآنه ایــ رویــآیـــی به همــراه بــانویــی آســمـآنــی ...


لــوســی هــرروز در ایــوان خــانــه رویــآها می نــشیــند و میــنویــسد...

گــاهــی اوقــآت هـم گوش میدهــد ...

بــه صــدای اواز پــســرک خیــآلــباف زیــر ســپــیدار های رقــصــآن در بــآد 

بــه صــدای خــنـده دخــتــرک موقــرمـزش

بــه صــدایــی از انــسوی اقــیانـوس کــبیــر

و بــه صــدای غــرولــنــد هــآی مــن


ایــنــجا ســرزمــین خیــآل ،دنــیــآی مــن است 

اما همـیشه در دلـ غرولنـدهای من هـم لبــخندی پنهان است ...

کی میــتواند در کنار لوسـی ،آنــه و والتــر باشد و شــاد نباشد ؟

اما چــنــد وقــتی است آواز رفــتن به گـوش لـوسی من میـرسد ...

اوازی کـه خــود طــرفدارهـآیـش به صــدا در اورده اند ...


دنیـای گـرین گیــبلز دارد از هـم میپاشد ...

سرزمین سپیدارهای رقصانش پژمرده شده اند ...

والتر اندوهـگین است زیراکه خواهرش در راه رفتن است ...


اما لوسی از رفتن او غمگین نیست ،

بانو میداند که این برای" سحـر بلایت" بهتر است 

و هنگامی که من ناامید به سوی لوسی رفتم 

او لبخــند زد ،فــقــط لبخند زد ...


تنــهای تنهــا در دل این سیاهی مهربان شب ؟

شاید رفتن برای او خوب باشد اما برای تو نه ...


بـله ...سحر رفت...سحر به دنبال برادرش رقصان در باد رفت ...

به همان راحتی که برادرش در پیـچ جاده گـم شد ...

او دیگر سرگردان نیست و این برای او بهتر است ...


ملــیــکا،بانویـ سرزمیــن خــیآل ...تو نیز سرگردانی پیشه کردی ؟

اما تو نباید رفتن در پیش گیری ...تو جلو رفتن را پیش میگری...

چون این در طبیعت توست ،من عقب نشینی نمیکنم چون سرنوشت من جوری نوشته شده است که رفتن زندگی را برایم نابود میکند ...

سحر من رفت ...اما درست نیست که این کاغذ سفید را با اشک های چشمانم خیس کنم ...

سحر نرفت که نابود شود ...سحر رفت که جاودانه شود...چون این در طبیعت بانوی ماه پنجم است !

درست است که من دیگر هرگز دستنوشته های او را نخواهم خواند ...دستنوشته هایی که روشن کننده راه نوشتن من بود ...الگوی من ...

راستش را بخواهید نوشتن حقیقی را از سحر یاد گرفتم ...

درست است ..نخوندن دستنوشته هاش درست است اما من مطمئنم که شب هنگام ،روح من به سوی جـزیره کوچکی که هردوما عاشقش هستیم پرواز میکند و زیر درخت سپیدار کهنسال سفید نوشته هایش را میخواند ...


اما من نمیرم ...آنه به من نیاز دارد ...لاف نمیزنم ...خود لوسی این را به من گفت ...

آنه در دنیای مجازی به من نیاز دارد...

من اولین کسی بودم که نوشتن را در دنیای آنه اوردم و از ان پس من و سحر و ویشار با "عـــشــق"به بانویمان نوشتن را ادامه دادیم .

درست است که ادامه دادن بدون سحر سخت است اما ما میتوانیم ،من مطمئنم ...

وحالا خورشید دارد غروب میکند ،سرزمین خیال در سوگ سحر نمیسوزد..

سرزمین خیال به همراه لوسی ،آنه ،والتر و من در تشعشع شجاعت سحر ذوب میشود .

لوسی ،حالا میتوانی به من افتخار کنی که در گوشه این جهان برای کودکانت مینویسم ...

آنه ..ای بانوی تمام رویاهای من ..من تو را هـرگز تنها نمیــگذارم ...

و بالاخره ..اه والترم ...سرزمین خیال را به گونه ای میسازم که خواهر عاشقت با تمام وجود به من ،ملیکا ،دختری از سرزمین خیال افتخار کند .

من نوشته های صورتی ام را باوجود شما سه نفر در کنار دریای همیشه بنفش سرزمین خیال در پرتو نور اشتیاق خوانندگانم مینویسم ...چه جور میتوانم سرزمین خیالم را تعطیل کنم ؟

و در آخر سحر والتر بلایت ...من هرگز نمیگذارم در گردباد تاریخ روزگار محو شوی،نمیگزارم فراموش شده ای از دنیای قدیم آنه بشوی ...

نمیگــذارم 

باد زمان ببرتت ،قــآصــدک بــشــی ...




آنه شرلی - آن شرلی - آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛) #

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر