X
تبلیغات
•.آنـه شـرلی ،دختری ازسرزمین خیال•.
پــسـت ثــابــت !
چهارشنبه نهم بهمن 139216:6

مـهـتاب آرآمـ آرآمـ از پشتــ کوهـ هایـ خیــآلـ بانــو بیــرون می آیــد ...

شبـ نرم نرمک او را در آغوش میگیرد ،چشمـهآیش را آرآم می بندند و به سوی سرزمین خیال پرواز میکند ...

در این شبـ تاریک مهتابی ،در کنار این دریای خروشان آرام آرام روزهای خوش کودکی آشــکآر میشود ...

بانو ،به یاد بیاور ...شبی گرم در یتیم خانه ای کوچک و نمور ،آنـ هنگآمـ که مدیر به دختر لرزان لاغر گفت بایـد اینجا را ترک و کند و به خانه ای سبز ،در جزیره ای شرقی عزیمت کند ...

دختر کوچک خیالبافی را پیشه کرد و زودتر از موعود به آن خانه کوچ کرد ...

بـه یاد بیاور آن ایستگاه کوچک قدیمی سبز ،آن درخت گیلاس رویایی ،و تو در انتظار او بودی ...

صدای برگ زیر پای اسبی رام شده ،و سوار او پیرمردی .

پیرمردی تنها و خجالتی .

او جلو آمد و تو را به سوی خانه ای "بالاخره "واقعی هدایت کرد .و قلب او مالامال از محبت تو بود ...

و ماریلای سختگیر ...اما با قلبی لطیف ...و او شیروانی سبز را از وجود تو عطر آگین کرد ...

آن اتاق کوچک و سفید ،دیوارهایی برهنه از محبت و لذت ،اتاق سبز ،اوه ببخشید ،اتاق شیروانی سبز ...

شـآهـد لحظه به لحظه تکاپو تو بود ...و تو انجا بودی ...

رو به روی آینه ای کوچک پر از امید ...

آینه سالها نظاره کرد ...نظار کرد چگونه تکامل یافتی ،چگونه زنـدگی را آغاز کردی ...

اکنون آینه ،سالهاست زنگار گرفته است ...اتاق کوچک تو در شن های ماسه ای جزیره کوچک مدفون شده است ...

خانه کوچک سالهاست نظاره گر رفت و امد کسان دیگری شده است ...

آن خانه ...تولد دوباره تو ...

و خیالهایت را آرام بباف ...تا شاید از پس آن بتوانی دوباره کودکی 11 ساله را نظاره کنی که با امیدی سبز رو به رو بود ...

----------------------------------------------

+بــکـس ایــن پــسـت ثــابــت مــنـه =)

قــبـلـا بـراتـون ایـن دستــنوشــته رو گــذاشــته بــودم ...بــه نـظـرم قــشــنگــه ...

امــا از شـما میــخوام کــه قــشـنگ تــرین دستــنوشــته ای کــه از مـن خــونـدید بــم بــگویید تا پســت ثابتشــ کــنم !

با تــچـکر دوســتانــم 3>


آنه شرلی -
آن شرلی -
آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛)


آرزـو !
دوشنبه هجدهم فروردین 139317:45

اول از هـمه  برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.
++++++++++++

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد
.
+++++++++++++

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
++++++++++

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!


اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

ویـکـتـور هـوگـو،(کـمـی تـغـیـر داـدم !)


+خـبـ ...دیـگـه رسـیـدیـم بـه اـمـتـحـانـ هـا ،خـرـداد هـا، کـارنـآمـه هـا و تـابـسـتـاـن هـا ...!
سـادـه اسـت رسـیـدیـم دوـبـاره بـه درـس هـا ...امـا بـامـغـزـی بـزـرگـتـر !
عـجـیـبـه نـه؟یـکـسـاـل گـذـشـت بـه سـرـعت بـرـق و بـاـد !
+مـتـن بـالـا کـه گـذاـشـتـم ،...آرزـو هـای مـن هـم بـرای شـمـا هـمـیـن هـاسـت ...ایـن متـن عـالـیه ...!
+خـیـلـی خـب ...ایـنـهـا آرـزو هـای مـنه قـبـل از رفــتـن ...!رفـتـن ؟! بـه سـویـ سـرزـمـینی کـه میـخـواـم در آن بـه مـعـدـلی کـه میـخـواـم دسـتـ بـیـابـم !:)
+بـچـه هـا !!هـسـتـم ...فـقـط پـسـت نـمـیگـزارـم ...نـظـرـهآ رو هـم تـایـیـد مـیـکـنـم ...فـقـط پـسـت نـمیـزارـم ...
+امـیـدوارـم کـاری بـکـنـیـد کـه وقـتـی بـرمیـگـردـم بـاشـادـی بـرگـردـم ...اگـه اوضـاع مثـل پـسـت قـبـلـی بـاشـه ...بـهـتره راجـبـش فـکـر نـکـنـیـم :)
امـضـاء:
مـلـیـکـاـی کـه وقـتـی بـرـگـرده مـعـدـل تـرم قـبـلـش رو مـیـخـواـد :)
بـه هـمـرـاه نـظـراتـی مـثـل قـبـل !

I Love U like a Love SonG Anne :)

مـلـکه مـلیـکـا؛)


یـکـ شـبـ مـهـتـابـ !:)
دوشنبه یازدهم فروردین 139310:17

یــکــ شـبـ مـهـتـابـ ،مـآه مـیـاد تــو خـوابــ

دُخـتـر را مـیـبـره جـادهـ بـه جـادهـ

درـه هـای کـوچـکـ ،خـنـدـه هـای نـابـ

عـمـو والـتـرم خـوابـی یـابـیـداـر ؟

ایـنـجـا کـه شـبـهـاش ،زـمـسـتـونـاش

عـشـق هـای تـو بـود ،خـیـالهـای تـو بـود 

حـالـا سـاکـتـه ...بـی خـیـالـبـافـ کـوچـکـ ...

مـرـدم مـیـان ،مـرـدم مـیـرن

امـا در گـوشـه ایـ او نـشـسـتـه 

بـآ چـشـمـانـی خـاکـسـتـری تـر مـوهـایـی سـفـیـدتـر

دسـتـانـی سـردتـر لـبـخـنـدی خـشـکـ تـر

فـکـ مـیـکـنـد زنـدـگـی تـمـام اسـتـ امـا چـنـیـن نـیـسـتـ

زنـدـگـی بـرای والـتـرتـ تـمـامـ اسـتـ ...

-کـمـی زوـد نـیـسـتـ ؟

-زوـد بـرای کـه ؟بـرای تـو ؟بـرای ریـلـا؟الـبـتـه !

امـا بـراـی او ؟زنـدـگـی کـافـی بـود !

آنـه ...آنـجـا را نـگـاه کـن ...زیـرنـور مهـتـابـ ...ریـلـا را بـبـیـن ...

نـوعـروسـی شـاد ،بـاچـشـمـآنـی امـیدـوار ...

لبـخـنـد بـزن ،از جـا بـرخـیـز

غـم را سـر کـن ،اداـمه بـدـه 

اـی آمـوزگـار الـفـبـای زـنـدگـانـی ،مـبـادا فـرامـوش کـنـی کـیـسـتـی ؟

اگـر چـنـیـن شـد سـرـی بـه سـرزمـیـن خـیـاـل بـزن تـا مـن را بـبـیـنـی ...

آغـوشـتـ را بـاـز کـن ...مـن را بـغـل کـن و گـرمـای وجـودـت را در وـجودم روانـه کـن ...

لـبـخـنـد مـیـزنـیـم ...از جـا بـرمیـخـیـزیـم چـون مـا دخـتـرکـانـی از سـرزمـین خـیـال هـسـتـیم :)

-------------------------------------

+بـالـاخـره تـونـسـتـم بـنـویـسـم !!!تـوی شـمـآل ایـدـه اـش بـه ذهـنـم رسـید دیـروز تـا رسـیـدـم تـهـراـن نـوشـتـم !

+خـودـمم نـمـیـدونـم ایـن(شـعـره ؟دسـتـنوـشته ؟مـرثیـه ؟و...)چـیـشد دقـیقـا؟قـافـیه داره بـعضـی جـاهـاش بـعضی جـاهـاش نـع ...اصـن اجق وجـقه !!:دیـی

+وقـتـی خـونـدمـش یـاد اولـین نوشته هـاـم افـتـادـم ...یـعـنـی ایـنـقـدر ضـعیـف شـدم ؟=l

+آهـنـگ وبـم هـم که هـمه مـیشنـاسـند :

I love U like a love song

+لیـنـکـام هـمه رو پـاک کـردم بـه جـز اونـایی که سـرمـیـزنن ...اگـه واقعـا سـرمـیـزنـید بـگید اضافـتـون کـنم ...واقعا خـودم حـس خوبی ندارم !:(

مخصوصا آنـه شـرلیست ها که پاکشـون کـردم :(


خیـلـی آهـنـگ قـشـنـگیـه دیـگه !

امـضـاء:

مـلـکه مـلیـکـای جـوان ،دخـتـری از سـرزمـین خـیـال


آنه شرلی -
آن شرلی -
آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛)


بــوی عــیـدی ...!
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 139219:10

بــوی عــیـدی ،بــوی تــوپ ،بــوی کــاغــذ رنــگی 

بــوی تــنـد مـاهـی دودی وســط سـفـره نــو ...

****************


شــادِ شـاد ...بــا آرزوهــآیــی شــیـریــن 

بــازهـم سـال نــو ...آنــه ...و سـالـی دیــگر 

آنــه ی مــن :

عـیـد داره مـیـاد ،یــک عـید زیـبـا ،مـیـتـونـم حـسـش کـنـم !

مـیـتـونـم سـالـِ اسـب را بـخـوانـم ...حـس کـنـم و بـچـشـم ...امـسـال هـم سـال مـن اسـت !مـثـل 92 !!

آنــه ســال 92 بـهـتـریـن سـال عـمـرم بــود ...تــا هـمـیـن آخــر !

خــدایــا شـکـرت !بـا بـهـتـریـن چـیـزهـای دنـیـا آشـنـاشـدم و فـهـمـیـدم بـرای چـی اصـلـا بـه ایـن دنـیـا آمـدم و قـرار اسـت چـه بـشـوم ...!!

بــا بـهـتـریـن دوسـتـان دنـیا ،یـا در واقـع با بـهـتـرین آدمـهـای دنـیـا آشـنـا شـدم !

مـن از پـارسـال تـاحـالـا بــدونِ شـک عـوض شـدم ...از ایـن تـغـیـرات بـسـی راضـی ام چـون مـن خـعـلـی بـاحـال شـدم :دیـی

ســال 93 سـالِ اسـبِ ...از اسـمـش مـعـلـومـه چـه سـالـیه ...سـالِ دویـدن بـه دنـبـالِ هـدف ...سـالِ زیـبـایـی و سـالِ شـکـوفـایـی ..بـاور کـن آنــه !

مـن مـیـدانـم دویـدن بـرا چـیـه ...بـرای سـالِ اول دبـیـرسـتـان :|

مـن میـتـرسـم ...:|

ولـی مـنِ مـیـتـوانـم چـون مـن مـلیـکـا ،دخـتـری از سـرزمـیـن خـیـال هـسـتـم :)

دخـتـری کــه تا انتــهـای عـشـق رفـته اسـت !!

هـعـی ...

دسـتـنوشـتـه ...انـه ..مـن بـایـد بـنویسـم امـا نـمیـتـونـم ...چـونـکه نـیـروی انـرژیِ مـن خـامـوشـه !!

کـه چـی ؟چـرـآ؟چـرـآ ایـنـقـدر بـش وابـسـته بـودم ؟نــع مـن بـایـد بـنـویسـم ...همـانـگونـه کـه بـه او و بـانـو قـول دادـم !!

سـحـر ،لـوسـی ...اگـر مـن نـنـویسـم دیـگـر کـسـی نـمیـمانـد کـه بـنـویســد !

مـن بـایـد نـگه دارنــده بــاشـم ...امـا چـه کـنـم کـه دنـیـایـ مـن خـلـوـته :|

دنـیـایـ تـو خـلـوت نـیـسـت آنــه !!!!!!!!!دنـیـاـیه مـا وبـلـاگ نــویـس هـا خــلوـته ...چـونـکه هـمه رفـتـن محـلـی بـه نـام "هـایـکـو کـتـاب "

حـالـا دیـگه فـرامـوش شـده کـه مـن اولـیـن کـسـی بـودـم کـه نـوشـتـن را اوردـم .

فـرامـوش شـده اولـیـن نـفـری بـودم کـه واژه "آنـه شـرلـیسـت "را خـلـق کـردم ..

..حـالـا دیـگه فـرامـوش شـده کـه مـا وبـلـاگ نـویسـان جـوان دنـیـات رو نـگه داشـتـیم  :|

آنـه شـرلـی بـلـایـت مـن ،مـن عـصـبـانـی نـیـسـتم ...فـقط غـمـگیـنـم از فـرامـوشـی  :|

انـسـان بـا فـرامـوشـی خـلـق شـد ...پـس بـیخـیـآلـش ...

مـهـم ایـنه ؛هـرچـی بـشـه مـیدانـم دخـتری از سـرزمـین خـیـال و دخـتری از سـرزمـین سـپیـدـار هـای رقـصـان فـرامـوشـم نـمـیکـنه هـمونـظور کـه مـن نـمیـکـنم !!:)

دنـیـا زیـبـاسـت ،هـنـوز هـم عـاشـقـشـم و کـسـی نـمیـتـونـه مـنـکـر ایـن بـشـه !

فـقـط الـان تـه سـرزمـین خـیـاـلـم !بـه هـمـیـن خـاطـر خـیـلـی رویـایـی میـحـرفـم !

مـن خـودمـم !

تـازـگی هـا تـوهـم زدـم دارـم عـوض مـیـشـم !:دیـی نـوچ مـن عـوض نـمیـشـم !!

ایـش چـه نـامه کـوتـاهـی ...

امـا نـمیـخوام حـسـای قـشـنـگم رو در قـالـب کـلـمات بـیارم تا مـزخرف شـه ،میـخـوام بـرا خـودم نـگـهشون دارم و بـرای اونـایـی کـه درکـم میـکـنن و در وـجـودم هـسـتـن کـه اـولیـنـشون بـعـد از "خـدا"تــویـی !!

فـقـط یـک جـمـله :

بـهـارت ،فـصـلـی کـه عـاشـقـانه دوسـتش دارـی مـبـارک !!

ایـشـاالله ایـن بـهـار بـرامـون گـل هـای ارزوهـامـون رو بـه ارمـغـان بـیـاره ...

امـضـا:

مـلـکه مـلـیـکا :)

------------------------------------

بـکـس ...تـفـلـدِ عـیـدِ شــــــــــــــمـــــــــا مـــــــــبــــــــــآرک :دی

خـودمـم نـمیـدونـم فـازم چـیه :دیـ

امـضا:

هـمـون مـلـیـکای هـمـیـشگـی ؛)



آنه شرلی -
آن شرلی - آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛)


خــونــه ....خــوبه خــونه ...!
سه شنبه سیزدهم اسفند 13929:26

هــیـچ وقــت نــمیخواســتم تــو وبــم آپــ هــای وحــشــتناک کـنم ...

دو آپ نــاراحــت کــننده پــشت ســرهم...=|

نــه ..ایــن مــلیــکا ،دخــتری از ســرزمـین خــیال نــیست ...امــامــن هــمون دخــترم =|

ایــن روزهـا بیــشتر از هــمیشه در اعــماق ســرزمیــن خــیال مینــشیــنم =|

ایــن روزهــا بیــشــتر از همــیشه احــساس تـنهایـی میــکنم =|

دمــنــتور مـن ...دیــوانه ســاز مــن ...کــجاســت ؟=|

آهــای آقــایــی کــه آن رو بــه هـمراه خــودت بــه ســفر بــردی ...دمــنــتور کـجـاست ؟=|

نــکــنه یــک وقـت ســر به هــوا بــشی خــونـه مـن رو گــم کــنی ؟

تــو خـونه مـن رو بــاخـودت بــردی ...امــا مــن چــی ؟فــکر کــردی مـن رو ایــنجا گـذاشـتی تا دنـبالـ خـونه ام نـیام ؟

نـه ..تو اشــتباه مـیـکنی ...

از هــمون شــب تاریــک و ســرد ...تـو مـن رو کــشـتی ...مــرگ =|

"صــدای هــلـهـله ای شــبانـه مـیومـد اما نــوایـ نــاقـوس شــوم آن را بــرهــم زد ..."

گــاهـی وقـتهــا از خــودم لــجــم میــگیره ...چــرا ؟

بــانــو بــه مــن گــفـت ...او هـمه چــیز را بــه مـن آمـوزش داد امــا مــن نــفـهمیــدم ...فـکـر مـیکـردم تــمام درسهایـ لـآزم رو از تــوی کــتاب بــانـو گــرفــتم اما حــالــا میبــینم کــه فــقط بــلوف مــیزدم...

از هــمون روز جـشـن دمـنـتوری بــایــد میــدونــستم کـه نــی زن خــائـن نـی مـیزنـد ...آن هــم درســت شــبجــشــن =|...تا ...

بــانـی میــگویــد :

"تــاریــخ جــایــگزین مــیکنــد ..."

و نــی زن نی زد تا تــاریــخ 100 سال پیــش را زنـده کــند ...امــیدوارم مـنظورم را فــهمـیده باشــید ...

هـیچ حـسی بدتــر از ایــن نیســت کــه نــتونــی محــبتت را بـه یــک چــیز نــشون بــدی ...

حــس مــن ایــنه الـان ...مـیدونم الـان بایــد زار بــزنــم =|...مـیدونـم بایــد گــریه کــنـم ...اما نــمیشـــه =|

شــدم درســت مـثل آنــه ،زمــانی کــه مــتیو مـرده بـود=|

مـن هــنوز مـیـگم و مــیخــندم و بــه روی خــودم نــمیارم...نــه ایــنکه تــظاهـره نـه ...واقعــیت هــس =|

خــیــلی دیــگه بــاتون حــرف زدم ...ببخــشیــد اما فــقط امیــدوارم فــهمـیده باشــید مــن دمــنـتور رو چــقدردوســت دارم اما نــمیــتونـم براش گــریه کــنم ...

چــون بــه گــوشـم رســیده کــه بـعضــی هــا میــگن مــلـیکــا فـقط تظاهر دوست داشتن دمــنتور میــکـرد ..الـان بازم خــوشـحاله =|...

خــانه مــن ...امــا مــن مــیدونـم یکــ روز بــه کــنارم بــرمیــگردی ...

امـضاء:

مــلـکه مــلیکــا 

+آهـنگ وبــم Let me go هـست که عـشقه ...جــاداره از ســحر بـه خاطر درســت کــردن ایــن تــشکــر کــنم =)

+مـعـنی آهــنگ وبــم خــیلی به حــال الــانــم میــخوره ...=|

+مـیـخواســتم هـمین الـان بــرم آهـنگم رو بـه آهـنگ Let it go تـغیــیـر بـدم ...اما مـعنـی اش آزارم میــده ...مــن دمــنتور رو تــرک نــمیـکنم ...و میـتونم بــرش گــردونـم ...امــیدارم =)


دمنتور -
آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛)


قــصــه
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 139218:28

امــروز میــخوام یکـــ قــصــه ایــ براتــون بــگــم :

یــک ســرزمیـــن صــورتــی ،با ابــرهای مــخــمــلی،با درخــتــآنی از جــنــس ســپیــدار،با بادهــآیــی فــروزآن ،با دریایـــی بنــفــشــه ای ،با خــآنه ایــ رویــآیـــی به همــراه بــانویــی آســمـآنــی ...


لــوســی هــرروز در ایــوان خــانــه رویــآها می نــشیــند و میــنویــسد...

گــاهــی اوقــآت هـم گوش میدهــد ...

بــه صــدای اواز پــســرک خیــآلــباف زیــر ســپــیدار های رقــصــآن در بــآد 

بــه صــدای خــنـده دخــتــرک موقــرمـزش

بــه صــدایــی از انــسوی اقــیانـوس کــبیــر

و بــه صــدای غــرولــنــد هــآی مــن


ایــنــجا ســرزمــین خیــآل ،دنــیــآی مــن است 

اما همـیشه در دلـ غرولنـدهای من هـم لبــخندی پنهان است ...

کی میــتواند در کنار لوسـی ،آنــه و والتــر باشد و شــاد نباشد ؟

اما چــنــد وقــتی است آواز رفــتن به گـوش لـوسی من میـرسد ...

اوازی کـه خــود طــرفدارهـآیـش به صــدا در اورده اند ...


دنیـای گـرین گیــبلز دارد از هـم میپاشد ...

سرزمین سپیدارهای رقصانش پژمرده شده اند ...

والتر اندوهـگین است زیراکه خواهرش در راه رفتن است ...


اما لوسی از رفتن او غمگین نیست ،

بانو میداند که این برای" سحـر بلایت" بهتر است 

و هنگامی که من ناامید به سوی لوسی رفتم 

او لبخــند زد ،فــقــط لبخند زد ...


تنــهای تنهــا در دل این سیاهی مهربان شب ؟

شاید رفتن برای او خوب باشد اما برای تو نه ...


بـله ...سحر رفت...سحر به دنبال برادرش رقصان در باد رفت ...

به همان راحتی که برادرش در پیـچ جاده گـم شد ...

او دیگر سرگردان نیست و این برای او بهتر است ...


ملــیــکا،بانویـ سرزمیــن خــیآل ...تو نیز سرگردانی پیشه کردی ؟

اما تو نباید رفتن در پیش گیری ...تو جلو رفتن را پیش میگری...

چون این در طبیعت توست ،من عقب نشینی نمیکنم چون سرنوشت من جوری نوشته شده است که رفتن زندگی را برایم نابود میکند ...

سحر من رفت ...اما درست نیست که این کاغذ سفید را با اشک های چشمانم خیس کنم ...

سحر نرفت که نابود شود ...سحر رفت که جاودانه شود...چون این در طبیعت بانوی ماه پنجم است !

درست است که من دیگر هرگز دستنوشته های او را نخواهم خواند ...دستنوشته هایی که روشن کننده راه نوشتن من بود ...الگوی من ...

راستش را بخواهید نوشتن حقیقی را از سحر یاد گرفتم ...

درست است ..نخوندن دستنوشته هاش درست است اما من مطمئنم که شب هنگام ،روح من به سوی جـزیره کوچکی که هردوما عاشقش هستیم پرواز میکند و زیر درخت سپیدار کهنسال سفید نوشته هایش را میخواند ...


اما من نمیرم ...آنه به من نیاز دارد ...لاف نمیزنم ...خود لوسی این را به من گفت ...

آنه در دنیای مجازی به من نیاز دارد...

من اولین کسی بودم که نوشتن را در دنیای آنه اوردم و از ان پس من و سحر و ویشار با "عـــشــق"به بانویمان نوشتن را ادامه دادیم .

درست است که ادامه دادن بدون سحر سخت است اما ما میتوانیم ،من مطمئنم ...

وحالا خورشید دارد غروب میکند ،سرزمین خیال در سوگ سحر نمیسوزد..

سرزمین خیال به همراه لوسی ،آنه ،والتر و من در تشعشع شجاعت سحر ذوب میشود .

لوسی ،حالا میتوانی به من افتخار کنی که در گوشه این جهان برای کودکانت مینویسم ...

آنه ..ای بانوی تمام رویاهای من ..من تو را هـرگز تنها نمیــگذارم ...

و بالاخره ..اه والترم ...سرزمین خیال را به گونه ای میسازم که خواهر عاشقت با تمام وجود به من ،ملیکا ،دختری از سرزمین خیال افتخار کند .

من نوشته های صورتی ام را باوجود شما سه نفر در کنار دریای همیشه بنفش سرزمین خیال در پرتو نور اشتیاق خوانندگانم مینویسم ...چه جور میتوانم سرزمین خیالم را تعطیل کنم ؟

و در آخر سحر والتر بلایت ...من هرگز نمیگذارم در گردباد تاریخ روزگار محو شوی،نمیگزارم فراموش شده ای از دنیای قدیم آنه بشوی ...

نمیگــذارم 

باد زمان ببرتت ،قــآصــدک بــشــی ...




آنه شرلی -
آن شرلی - آنشرلی - دستنوشته آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛)


کــریسمســ
چهارشنبه یازدهم دی 139210:24

میـــخوآهمــ فریـــآد بزنمــ ...

میخـــواهمــ بدومــ ....

میخـــواهمــ بــهـ سویــ جزیــره کوچکــی پرواز کنمــ ...

میخــواهمـ با کشــتیــ نقرهـ پیماییـ راه آبیــ اقیانوسـ سنتـ لارنسـ را پی کنمـ ...

میــخواهمــ...

ســـآلــهــآ از کریسمــسیــ کــهـ دختــر شیروانیـ سبــز از جا برخاستــ میگــذرد ...

ســـآلــهــآ از کریسمــسیــ کــهـ متیــویـ مهربـــآن پیرهنیــ پفیــ به بانویـ منـ هدیــهـ داد میگــذرد ...

ســـآلــهــآ از کریسمــسیــ کـهـ بچــهـ هایـ روستــآیـ اونلیــ کنســرتیـ بــهـ یادمــآندنیـ اجرا کردنـد میگذرد ...

امـــآ ...

امــآ ...امــروز صبحـ کــهـ از خواب برخاستمـ

همچونـ دختریـ از سرزمینـ خیــآلـ 

از پنجــره بـهـ بیرونـ نگاهـ کردمـ 

انتظــآر هیچـ نداشتمـ

فقط رویــآیمـ بــرفهــآیـ را میدید ...

.

.

.

امــآ...

بــرف ها رویــآ نبــود ...

بــرفـ هــآ انجــآ بود ...

بر رویـ زمینـ ...

کریسمســ امــدهـ بود ..

منـ اینــرا حسـ کردمـ ...

کریسمسـ ...

فهمیــدمـ امروز آنـهـ کنار منـ است ...

منـ آنه را سر جلسـهـ امتحانیـ کـهـ کمـ خوانده بودم حسـ کردمـ

برعکسـ همیشهـ حرفیـ نزد...

فقط ...سکــوتــ و آرامشــ ...

موفقیــت منـ از آن دوشیـــزهـ شرلیـ با آرامشیـ باور نکردنیــ بود ...

منـ اکنــونــ میــدآنمـ 

2014 ســآلـ منـ استـ ...

همــآنطور کــهـ 2013 کهنــهـ سال بــود ...

ســآل منـ با موهایـ بافتــهـ شدهـ شروعـ شد ...

برفـ بررویـ زمینـ ...و آنـــــــــه ...

منـــ اینجـــامـ 

در جزیــزهـ کوچکــ عشـــقــ ...

در آبهــآیـ خلیجـ سنتـ لارنســ ...

در کنـــآر نیومون و گریــنـ گیبلــز ...

در کنــآر امیــلیـ و آنــهـ ...

در کنــآر لوســـی ..

آهـ لوســی مونتگومــریـ 

آرزوهایــمـ همــهـ در آخــر به تو منتهی میشــود بانــوی قصــهـ ها ..

تــورا در آغوشـ عشــقـ بگیــرمـ ...

تو میفهمــیـ ...عشقــ من به اونلیــ را میفهمیــ ...

رویــآهایمـ در اونلیـ ...

در کنــآر دختر هایـ خیالم ...

امیــلیـ استار و انــهـ شــرلیــ ...

"Anne of Green gables "

"by L.M.Montgomery"

و زندگیــ منـ آغاز شــد ...

دختــر سرزمینـ خیــآلمـ ...زندگیــ منــ 

تو او را بـهـ وجود اوردیـ 

و حالا منـ اینجــامـ

با پیــرهنـ چیت صورتیـ کمرنگ ،با پیشبند ،با چکمهـ هایـ پنجـهـ مسیــ ...

در کنــــــــــــــآر تـــــــــــو ....

در آغوشـــــ عشـــــــقـــــــ به دختـــــــرهایـ تو ...

و در دامنــــــ روستــــــــآیـ سبــــــــزو آرامـ تو ...

منـ هستمــ

منـ اینجامـ ...

merry christmas

My best friend at all the world ...

"Anne shirleY "


پ.ن :کــــــــریسمــــــسـ مبارکــــــــــ !

هرچیـــــزیــ کـــــهـ اینجا نوشتمـ ...واقعیت تمامـه..تازه ...خیـــــــلیـ کمـ احساسم رو آوردمـ

احساس میکنمـ بایــد بیشتــر از احساسم میگفتمـ ...از اینکه من الان کجامـ و چـهـ حسیــ دارمـ ...اما ...حسم تموم میشــهـ ...نمیدونمـ چرا ..مطمئنم خودتـونـ احساسـ منـ را درکـ میکنیـــد ....

پ.ن2:امیــلی در نیومون ....

فوقــ العاده ...آنه شماره 2 ...مونتگومــریـ ...عاشــقتمـ ...

زندگــیـ در اثارش دمیــدهـ شدهـ ...در منـ ...

آه ...


پ.ن 3 :تــولــد یکیـ از بهتــرینـ دوستامــهـ ....

هدیــهـ خدا ب تو "عسل" اینــ برفــهـ ...اهالیـ روستایـ اونلیـ تولدت را تبریکـ میگوینــد ...ایــ بابانوئل دختر :دیــ !!!!!!!!


کریسمس -
لوسی مود مونتگومری - آنه شرلی - امیلی در نیومون
مـلـکه مـلیـکـا؛)


مـــــــــــن
پنجشنبه بیست و یکم آذر 139211:13
مـلـکه مـلیـکـا؛)


نـــــــــــــآمه ای به ....
سه شنبه دوازدهم آذر 139214:18
بازگشتم پس از قرن ها.....


از:ملیــــــــکآ،دختری از سرزمین خیال

بــــه:برتا ماریلا بلایت ....

ریـــــــــــــــلآی ما ریـــــــــــلآ:

این نامه را برای تو از آینده میفرستم...از سوی قرنی به نام 21...از سوی جهانی که همان بهتر ندیدی..!

این نامه را از طرف دخترکانی در گوشه این جهان زیبا اما چرکین میفرستم!

ریلای من،

سآلها از زمانی که تو بر فراز اسمان آبی جزیره ای که والتر عاشقش بود زندگی میکردی گذشته است ...سالها از زمان خنده های شیرینت ،حرف های تک زبانی ،شادی های کوچکت و رنج های بزرگت میگذرد....

اما اینها فراموش نشده اند ریلا...بــــــــله...ما فراموش نکردیم ریـــــــلآ...ما اینها را در گوش سرنوشت رها نکردیم ..بــــــــلکه "مــــــــــآ"با اینها زندگی کرده ایم...

درسته ریلا ما....

ما آنه شرلیست ها...میخندی؟

شاید به نظرت عجیب بیاد ولی واقعیت هست...انه شرلیست...ما طرفداران تو و خاندانت هستیم برتا ماریلا بلایت...

تو هرگز نفهمیدی ...هرگز نفهمیدی آن زمانی که بر روی تپه های گلن ایستاده بودی و به راهی که مردان کوچک زندگی ات در آن محو شده بودند می نگریستی ما هم کنارت بودیم و به آن پیچ جاده می نگریستیم ....

هرگز زمانی که والتر را برای همیشه ترک میگفتی نفهمیدی دخترانی کنارت بودند و همراه تو بغض کردند...بغض نه!!!!!!!!بغض خون ...!!!!!!!!!!!!!کاش چرخ زمان اینقدر بی رحم نبود که توان حرف زدن ما را در سفر زمان بگیرد...

و هرگز هرگز نفهمیدی در همه مواقع دخترانی از سرزمین آینده در کنارت ایستاده اند...

ریلا!ما درک کردیم،با تو همراه شدیم،بغض کردیم!با تو خندیدم و به صدای نفس های تو گوش سپردیم...

ما با آهنگ جنگ جهانی انس گرفتیم و همراه شما به در دره ای از جنس رنگین کمان به صدای زنگوله های جادویی گوش کردیم و بازی کردیم..

مـــــــآ انجا بودیم ریـــــــــــــــلآ..."مـــــآ"این گروه مقدس...با افکاری متفاوت بقیه...

تونیستی که ببینی توی این دنیای وحشت انگیز...مردم به ما دیوونه میگویند ریلا...دیوونه...به دخترانی متفاوت بقیه...رسم دنیا این است ...خیالبافی های ما برای افرادی مثل خودمون ارزش دارند و برای بقیه هیــــچ !

اما اشکال نداره ...چون ما از یک خانواده یاد گرفتیم که همیشه عاشق دنیا باشیم و به مشکلات به چشم حل شدنی نگاه کنیم...ب همین خاطر هست که ما همیشه احساس خوشبختی میکنیم ریلا...

ما با تو یاد گرفتیم هرگاه زمین خوردیم دوباره بلند شویم...ما یاد گرفتیم خودمان بلند بشیم...و دوباره با شادی فراوان به سوی سرزمین خیال دوست داشتنی مان پرواز کنیم....!!!!!!!!!!!

میخوای اشعار من،سحر و ویشار را راجب خودت و خانواده ات ببینی؟

آره شعر !مــــــــن ...ملیــــکآ دختری از سرزمین خیال...فقط و فقط برای خانواده ای به اسم بلایت ها شعر میگویم..اوه..دیدی چگونه به اشعار ما راه یافتی؟

همه ی ما انه شرلیست ها هرگز اولین راه ورود به دنیای تو و مادرت را فراموش نمیکنیم...

مـــــــــــن،سحر بلایت ،ویشار بلایت ،دختری از گرین گیبلز ،دختر شیروانی سبز ،غزل شرلی و رها...آن راه مهتابی را فراموش نمیکنیم...ما در ان روز سرنوشت ساز احساس کردیم صدایی با نوایی بسیار قوی ما را صدا میزند و ما نیز این دعوت را بی پاسخ نگذاشتیم...

همه ما در دل به خودمان میبالیم که به گروهی به نام انه شرلیست دعوت شدیم...چون هرکسی توانایی ورود به این دنیا را ندارند...

زندگی شما ...زندگی ما شد...لبخند شما ...لبخند ما شد...

تنها نیستی ،تنها نیستید...آهـــــــــــــآلی اهالی اینگل ساید و گرین گیبلز...آره ...با شمام...با شما انسان های متفاوت...

تنـــــــــــــــها نیستید....تا زمانی که دخترانی از سوی اینده همواره در کنار شما هستند تنها نیستید !!!!!!!!!!

ما خیالبافانی از سرزمین ایندگان هستیم...خیالبافانی که والتر راه را برایمان هموار کرد...

اگر والتر را دیدی از طرف من به او بگو...ما همه ازت خیلی متشکریم...ای رویایی ترین پسر رویا های ما !

برتا بلایت؛

نمیخواهم این نامه را تمام کنم...خیلی چیزها هست که میخواهم به تو بگویم...

اما فکر کنم متوجه شدی که تنها نیستی ...و کسانی در ان سر دنیا و ان سر قرن در فکر تو هستند...

پــــــــــــس....تا خیـــــــــــــــآلبافی هست چه باک از غم های دنیا ؟

امضــــــــــــــآء:

ملیــــــــــــکآ،دختری از سرزمین خیال ...

(همان وفادارکوچولوی همیشگی )

+نمیدونم چرا اونطور که میخواستم قشنگ نشد :(



آنه شرلی -
آن شرلی -
آنشرلی - دکلمه آنه شرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛)


و آنــــــــگآه که یکـــــــــی بود و یکـــــــــی نبود
جمعه بیست و چهارم آبان 139216:14
و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

در طلوعی مهتابی دختری بود

دخترم،تو بودی....

لبخندت،صدایت،چشمهایت بود..

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

سه ماه بعد دیگر مادری نبود

مادرم،تو نیـــــــــــستی ....

مهربانیت،طفلت،یادت آنجا مانده بود...

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

سه روز بعد،پدری در آغوش مرگ رفته بود....

پدرم تو هم رفتی؟

نامت،طفلت،نورت همیشه جاودان بود....

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

دخترک در خانه خودش نبود....

دختر تنها بود....

دوستت ،نگاهت،اشکاهایت، برای همیشه در ویترین بود

*********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

دختری در کنار دوقلو ها نشسته بود..

دختر،دختر بدی بود

سختی هایت در ذهن ها نبود

********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

دختر،در مزرعه سبز بود

دختر،دختر من بود...

شادی،زندگی همه چیز آنجا بود

********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

زنی در کنار مردی بود...

عشق من،بی تو چیزی نبود

عشقت،لبخندت،کودکانت در روح و جان من بود

********

و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

جنگی بزرگ در دنیا آویخته بود

پســـــــــــرم ،نرو

مرگ ،غم ،شعر به یادگار مانده بود...



و آنــــــــگآه که یکی بود و یکی نبود

آنه شرلی،در یآد قلب ها مانده بود.......


+ســــــــــــلآم

+و این شما و زندگی نامه ای به شعر به قلم ملیکا شرلی،دختری از سرزمین خیال 


آنه شرلی -
آن شرلی - آنشرلی
مـلـکه مـلیـکـا؛)